پیمان به قلم زهرا باقری
پارت بیست و یک :
- سلام.
- سلام!
حیدری چرخید عقب و به من و ماهان نگاه کرد. چند ثانیه به حال و روزمون خیره شد و بعد بدون اینکه جواب سلام بده گفت:
- زود اومدین!
- نیومدیم، در رفتیم!
حیدری ابروهاشو برد بالا و من با عجله گفتم:
- قضیه اش مفصله، بریم سر اصل مطلب.
- انگار یه ذره بهت فشار اومده!
- اگه خیالتون و راحت میکنه آره، بهم فشار اومده و داره میاد، خونمون شده پاتوق اجنه ای که نمیدونم یهو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
ƒαтιмαحیدری بدین
0منظورت چیه به من پارت دهید حیدری دهید ماهان دهید 😭😭😭😭
۲ ماه پیشمیم
1عجب آدم مرموزیه،یه کلمه هم توضیح نمی ده،چطوز فهمید جنه 🤔
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😎
۲ ماه پیشسحر
1زهرا جون عکس برای شخصیت هات نمیذاری؟
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه هیچوقت برای هیچکدوم نمیزارم چون هیچ چهره ای اونی نیست که تو ذهنمه برای همین کلا نمیزارم که تصوراتم خراب نشه🫠🫠
۲ ماه پیشسحر
1داستان داره جالب تر میشه حسم میگه حیدری خیلی خوبه ،مرسی زهرا جونم 😘😘😘😘
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🙏🧡🥹
۲ ماه پیشزن سیاوش
1نمی فهمم این علیرضا چه مشکلی با حیدری بدبخت داره🤨😂
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
چشم نداره ببینه یکی ازش خوشتیپ تره از بس خودش هَپَری میگرده 😂😂
۳ ماه پیشزن سیاوش
1والاااا پسرک بی ادب حسود😂
۳ ماه پیشسهیل۲۹
1حدس میزدم حیدری یه ربطی به اونا داشته ولی اسم پدرش پیمان؟! غیر منتظره بود..مثل همیشه هم عالی
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
این آقا پیمان داستان زیاد داره...🫣خیلی ممنونم از لطفتون 🥹🙏🌸
۳ ماه پیشزن سیاوش
1حیدری نگو، خوش شانس بگو.
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Yaldaaa
0از آدمای مرموز خیلی خیلی خوشم میاد.حیدری رفت تو لیست مورد علاقه هام.فقط یه نامه یبسه اونم عیب نداره ،کنار میام باهاش.🤣🔥