عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و بیست و هشتم :
_امروز من بی کارم بعد از شرکت! گفته بودی قرار بذاری...امروز وقت دارم!
چشمهای دانیال درشت شد:چی؟
افسون لبخند زد و در را پشت سرش بست:می گم بریم بیرون؟
دانیال آب دهانش را قورت داد:ازت دلخورم!
افسون میز را دور زد و دست روی شانه ی او گذاشت.دستش می لرزید اما:بریم حرف بزنیم.
حس دختری آب زیرکاه و عشوه گر را داشت.می خواست دانیال را با دستهایش خفه کند.
دانیال از جا بلند شد و لپ تاپش ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
کیانا جون ماشالا به روز و آپدیتی...این داستانو من دوازده سال پیش نوشتم اما الان بازنویسیش کردم که به روز بشه.کرایه ۱۵ تومنی و شالو باید قلم بگیرم الان دیگه ور افتاده اینا🤭🤭🤭🙃🙃
۴ ماه پیشاکرم بانو
1چه وضعی شد...حالادانیال از اب گل الود ماهی میگیره
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ماهی گیر خوبیه
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ناجور
۴ ماه پیشنگین
1حالا چی میشه آدم می لرزه نویسنده جون نکنه این دانیال افسونو ببره ی جا دیگه من می ترسم ک هی هیکل اینو می پاد آدم یه مدلی میشه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چی بگم خب 😆😆😆 اینطوری ک شماها ذوق می کنید...
۴ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
نمی دونم دیگه رمانای من غیرقابل پیش بینی تند😬😁
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

کیانا
0من که فن دانیالم شدیدا 😂 یع سوال مهشاد جون زمان رمان برای چه سالیه؟ الان سال آشنایی افسون و دانیال ۹۱ هست یا جلوتره؟! اخه چیزایی و میخونم که انگار قدیمیه مثل اسکایپ و آژانس و کرایه ۱۵ تومانی و شال سر کردن و اینجوز چیزا اما از اون ور ساعدی نیا رو دیدم شک کردم🥺