پارت صد و بیست و چهارم :

علی تا آمدن انسیه خانم به خانه،صبر کرد.نمی خواست پیرزن متوجه چیزی شود.ترانه بعد از بهبودی انسیه را آورد توی برج.اما انسیه از پا افتاده بود.نه می توانست راه برود نه می توانست حرف بزند.قدرت تکلمش را از دست داده بود.همه چیز را متوجه می شد اما نمی توانست حرف بزند و پاهایش جان نداشت.دکتر گفته بود لخته ی خون از روی بصل النخاع رد شده اما به بخشی از مغز اکسیژن نرسیده و قسمتهایی که مربوط به تکلم و ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sajede

    0

    خسته نباشی عزیزم 🌹اشکالی نداره ما صبوریم، درکت میکنیم مهشاد جان😘

    ۳ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزمی ساجده جونم❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • کبری

    0

    سلام خیلی ممنون بابت پارتهای قشنگ وقلم زیباتون،من از خوندن رمانهاتون لذت می برم

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم لطف داری

    ۴ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    انسیه ی عزیزم خوشحالم که زنده موند،اما اینجچری حقیقتا برای خود ادم هم خیلی سخته چه برسه به اطرافیان...خدانیاره انشاالله برای کسی

    ۴ ماه پیش
  • شیوا

    0

    افسون جون تو هم یه کم کوتاه بیا این دنی بعد ون سال ب زن رسیده وا بده بش ببین وی کار می کنه مهشاد جونی مرسی برا پارت هدیه دلم برا این دو تا تنگ شده بود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️