جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد و بیست و هفتم :
رادمهر آرام وارد شد، لبخندی زد و سمتم آمد _ تو کی اومدی تو اتاق من نفهمیدم!؟ نمیدونی چه آبگوشتی شده انگشت هات و هم باهاش میخوری.
_ خداروشکر که خوب شده. حواست حسابی پرت بود. نخواستم مزاحمت بشم، اومدم اینجا یکم رفع خستگی کنم.
تکیه اش را به تخت داد و من را به سمت خودش کشاند. سر روی سینه اش گذاشتم و چشمانم را از دردی که مدام میگرفت و رها میکرد بستم. شاید اینگونه بهتر بود، صورتم را نمیدید و
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
الهی🥲❤️🩹
۴ ماه پیشآیـــــــــدا
0پارت قشنگی بود.... خدا قوت نویسنده جان 🌹
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنونم آیدای قشنگم♥️🥰
۴ ماه پیشمیم
2آخرشم این بهار خانم لجباز کار خودشو کرد،نذاشت شامشونو بخورن 😁🙏🏻
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
گفتم که به باباش رفته😁
۴ ماه پیشمیم
2وایی خدا،واقعا حقه که مادر بعد دنیا اومدن بچه مثل روز تولد پاک و معصوم وبی گناه می شه،این همه عذاب،مثل مردن و دوباره زنده شدنه،پاداشش نباید کمتر باشه 🥺
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم واقعا قشنگ گفتی🥺♥️
۴ ماه پیشحنانه
2یعنی تنها رمانی که بعد از خوندنش با نیش باز میام کامنت میخونم و دردم یادم میره اینجاست😁
۴ ماه پیشسرو
2بیا گلم هییع کامنت بخون هیییع روح و روانت هیییع شاد بشه هیییع🤣🤣
۴ ماه پیشحنانه
2خیلی بامزه اید همتون خداوکیلی 😆
۴ ماه پیشسرو
2ماهم بااین دیونه بازی ها غم و غصه ی خودمون رو فراموش میکنیم گلم
۴ ماه پیشحنانه
2کار خوبی میکنید واقعا منم دیگه بازی از این به بعد🤞🏻😂
۴ ماه پیشسرو
2خوش آمدی گلم فقط باید مثل بقیه دیونه باشی و پایه
۴ ماه پیشحنانه
2پایه ام حساااااااااابییییییی مخصوصا تو بحث زیبای کشتی نوح😁
۴ ماه پیشسرو
2آره دیگه هواست باشه مثل بعضیا تا بهت گفتن بالاچشمت ابرو قهرنکنی و بعد از دوروز بیای و کامنت بذاری تو که از همین الان دیوونه ای دختر🤭🤭
۴ ماه پیشحنانه
2من دیوانه ای ام واسه خودم خیالت تخت😃🤪
۴ ماه پیشزهرا
2وای جووونم بیچاره رادمهر کم تر از شیدا نبود،حالا خانوم دکتر شیدا بفهمه چه غر هایی میزنه سرش😂😂😂یعنی با هر کلمه زایمانش انگار خودم داشتم زایمان میکردم ،تو محیط بیمارستان که اونجوری همش مسکن و فلان... اونجوری درد می کشیدیم حالا ببین تو خونه آدم چه وضعی میشه🥺🥺🥺❤️
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یکیاز سخت قسمتای این رمان نوشتن همین صحنه بود برام واقعا🥲
۴ ماه پیشسرو
3وای سمانه اینقدر باجزییات بود که یاد خودم افتادم وای هلاکم یه لیوان آب فند لطفا
۴ ماه پیشعلیرضا
3من دردم گرفت دیگه شما خانوما که جای خودتون دارید🤣
۴ ماه پیشسرو
3زهرمار نخند نمیدونی چه مصیبتیه تا مادرت تو رو بدنیا آورده🤨
۴ ماه پیشعلیرضا
2ببشید حالا دعبام نتون دیده😔
۴ ماه پیشسهیلا
3برو کنار دارم آب قند میارم🍺 البته این آب قند نیشت ولی حالا بخور😁
۴ ماه پیشسرو
3وای خداخیرت بده حالم جاآمدولی فکر کنم مست شدم🤭🤭
۴ ماه پیشسهیلا
3من خودمم حین آوردن مست شدم🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیشسرو
3پس کی الان حواسش بهم باشه که چرت و پرت نگم
۴ ماه پیشحسام
2من اینجام بابا جان حواسم هست بهتون😁
۴ ماه پیشسرو
2مرررسییی بببباااابببباااییی هییع سکسکه هم کردم اوضام خیلی بیریخت شد🤣🤣
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خدا نکشتت سرو🤣
۴ ماه پیشسرو
2هیییع دست خودم نیست هیییع تقصیر هیییع سهیلا هییییع🤭
۴ ماه پیشحسام
2ترکیدم از خنده دختر🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیشسرو
2هیییع یعنی اینقدر هیییع اوضام هییع داغونه که هیییع بابام هیییع بهم میخنده هیییع
۴ ماه پیشسرو
2وای سهیلا فکر کنم من دوباره فارق شدم
۴ ماه پیششقایق
2بلاخره به آرزومون رسیدیم فسقل خانوم به دنیا اومد😍 حالا رادمهر بشینه در انتظار کشتی نوح😂
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بیچاره رادمهر😁
۴ ماه پیشسرو
2مگه نخوندی گه چشماش خمار شده بود
۴ ماه پیششقایق
2رادمهر در برابر شیدا چشماش نشه عجیبه😆
۴ ماه پیشسرو
2این سهیلای خیر ندیده من رومست کرده
۴ ماه پیشسهیلا
2خودم داغانممممممم🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیشسرو
2بمیری بااین آب قند آوردنت همه دارن بهم میخندن🤭🤭
۴ ماه پیشسهیلا
2حالا یه لیوان دیگه خواستی بگو تروخداااااااااا تعارف نکن🤪
۴ ماه پیشعلیرضا
2تو دیگه کلا هیچی نیار سهیلا خطرناکی 😆
۴ ماه پیشسرو
2نه دیگه من کم ظرفیم همین یدونه هم زیادی بود قربون دستت😁
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
جزئیاتش کمر خودم و خمکرد😄
۴ ماه پیشپروانه
2دستت درد نکنه سمانه جون عجب پارتی بود خدایی🤩
۴ ماه پیشسرو
2عالی بود این پار خدایی دستش دردنکنه
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فداتتتتتتتت
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Shiva
2از اون پارتای بود ک اشک ادمو در میاره🥺