جمجمه ی شیطان به قلم معصومه علیایی
پارت صد و ده :
آدرس را که داد و تماس را تمام کرد، پلههای پیش رویش را دو تا یکی بالا رفت و چند ثانیه بعد، مقابل اتاقی که دیبا را با خود داشت ایستاد. نگاهش را از شیشه به اویی که هنوز هم بیهوش بود دوخت و سپس کلید را درون قفل چرخاند و در را گشود. وارد اتاق شد و چشم دوخته به دیبا، خودش را به او رساند. خیره به سر کج شدهی او و چشمان بستهاش، دستش را روی شانهی او گذاشت و همزمان با تکان دادنش، صدایش زد.
-بیدار
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
المنتال رو میگی، دخترم ندیدتش وگرنه همچین نمیگفت😂
۴ هفته پیشفن همه
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
به خدا😂
۵ ماه پیشافسون
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
همینو بگو، بابا بردارش برید دیگه😂
۵ ماه پیشفاطمه
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Sare
0دقیقا منم یاد همون انیمیشن افتام خیلی قشنگ بود 😍😍
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اتفافا خودمم وقتی دیالوگشو مینوشتم یادش افتادم
۵ ماه پیشفاطمه
0اره خیلی فوق العاده بود😍
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره انیمیشن قشنگیه
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
بچم ندیده انیمیشنه رو😂می بینی تو رو خدا؟یکی نیست بگه واسه چی اومدی آخه😒
۵ ماه پیشفاطمه
0معصومه جون تو که دیدی این دوتا رو به هم برسون دیگه، نزار میثاق انفاقی براش بیوفته لطفاااا🥲
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ببینم چی میشه🙄🙄
۵ ماه پیشمریم
1یعنی وقتی میگی ببینم چی میشه، تمام بدنم از ترس میلرزه😭
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تنت سلامت باشه قشنگم
۵ ماه پیشSare
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخ از این دیالوگ🥲
۵ ماه پیشفاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی سخته واقعا🥲
۵ ماه پیشفاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
همینو بگو، بردار بذارش رو کولت ببرش خب😂
۵ ماه پیشزهرا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
هیچی نمیتونم بگم تا وقتی که پارتای آخر رو بخونیم😁
۵ ماه پیشخاتون
1مخصوصا اونجا که میگه چه جای بدی عاشق هم شدیم
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقااااااا
۵ ماه پیشخاتون
0این پارت دقیقا وایب آهنگ تاوان از احسان خواجه امیری رو میداد یعنی وقتی با اون آهنگ خوندمش حسش چند برابر میشد انگار که میثاق داره اینارو میگه
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
وای آره دقیقااااا، خیلی به این پارت میاد😭
۵ ماه پیشزهره
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره خب از اولم واسه یه کار دیگه اومده بود سراغش،مرسی عزیزم🥰
۵ ماه پیشالناز
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
خب یه حسی باید باشه که بتونه قبولش کنه🥲
۵ ماه پیش...
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
اگه بخوان چرا نتونن!
۵ ماه پیشفاطیما
1واااییییی😭😭 ذوق مرگ شدم منن. عاشق اون استوری شدم که در مورد دیالوگ آب و آتیش بود🥹🥹🥹🥹. خوشگلم امیدوارم به زودی حالت خوب بشه قشنگم🥺🎀💕. مرسی از پارت هدیه
۵ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خب من ذوق کردم که🥺فدات بشم عزیزم
۵ ماه پیشنازی
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

معصومه علیایی | نویسنده رمان
آره پسرم این پارت خیلی مظلوم بود🥺مرسی عزیزم
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ووایی میثاق برا چی به هوش اوردیش اخه؟ مغزت را کجا جا گذاشتی بچه جون حالا خوب شد اینقدر لفت میده و نمیاد؟ تازه شفیع هم متوجه کردید اَی بابا. و اینکه صحرا جون کی گفته اب و اتش نمیتونن باهم باشن؟ مگه اون انیمیشنه که حالا اسمشو متاسفانه یادم نیست را ندیدی که اب و اتش تونستن باهم کنار بیان؟😂