پارت صد و نهم :

گفت مادرش را کشتی و دست میثاق روی دسته‌ی مبل مشت شد.گفت و خاطره‌ی آن شب به وضوح مقابل چشمان میثاق و البته پاشا نقش بست.پس پسر بچه‌ای که پاشا آن شب قصد جانش را کرد و زیر دستانش هم خبر کشته شدنش را آوردند، نمرده بود.سمت میز خم شد و دست مشت شده‌اش را چنان به میز کوبید که گویی قصد داشت میز در هم بشکند. صدای مشتش طنین انداخته در اتاق، شانه که از منشی بالا پراند، منشی که پیشتر صدای فریاد پاشا را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فن همه

    0

    اخییئیش دلم خنک شد مرتیکه فقط دختر خودت زن بودو براش غیرت داشتی اون زناو دخترایی که میفروختی پس چی بودن عروسک؟؟؟؟🤬🤬🤬🤬 ای میثاق نمک نشناس توام که توزرد از آب دراومدی🙄🙄🙄🙄

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم عاشقه خب🥲

    ۲ ماه پیش
  • زهره

    0

    وای خوداااایااااا می دونستم میثاق بیکار نمیشینههههههههه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پای جون صحرا وسطه ها😌

    ۳ ماه پیش
  • Sare

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا، حاضر نیست یه خار بره تو پای صحرا🥲

    ۳ ماه پیش
  • Sare

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دلت خنک شد😂

    ۳ ماه پیش
  • Sare

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم، آره بچم به خاطر صحرا هر کاری میکنه

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    1

    عاشق که باشی به جنون کشیده میشی...تحقیر میشی.پی همه چیز را بر خود میمالی..خدا کند معشوق بفهمد و ببیند..

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم، خیلی درست بود حرفت

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    0

    ایوللللل میثاق. مثل اینکه خیلی عاشقه. چه هیجانی قراره داشته باشه پارت بعد👀 میشه لطفا پارت هدیه؟

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره پارتای بعدی هیجانشون بالاست😁 پارت هدیه هم، ببینم چی میشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    واقعا عشق با آدم چیکارا که نمیکنه🥲

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره همچین شد

    ۳ ماه پیش
  • Ayda

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    به خاطر حفظ جون صحرا هر کاری میکنه بچم

    ۳ ماه پیش
  • سوگند۲

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خدا نکنه بفهمههههه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    لطفااااا فردا پارت بده دیگه خیلی کنجکاو مکالمه اشبا صحراممممم😍😍

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دارم پارتای آخری رو اوکی میکنیم، هر وقت تموم شه پشت سر هم میفرستم‌شون که بخونید

    ۳ ماه پیش
  • اهو

    0

    واییییییییییی عزیزم دلم😔😔😔😔😔

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم🥲🥺

    ۳ ماه پیش
  • الناز

    0

    میثاق دوستت داریم🙆🙌🙋🙌💋❤

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    من آخرش نفهمیدم تو طرفدار میثاقی یا نیستی😂

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آره شادیم رفت،مرسی عزیزم، پارت بعد از بچه‌هامه😌

    ۳ ماه پیش
  • Negar

    0

    میثاق از کارات راضیم پسر، الان کار درستو انجام بده لطفا

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    داره میره کار درستو انجام بده بچم😌

    ۳ ماه پیش
کپی شد!