پارت صد و بیست و چهارم :

به سان هروقت دیگری که عجله داشت، همه‌چیز را به هم ریخته بود و کوله‌پشتی مشکی‌ِ باز روی تخت و لباس‌ها و لوازم آرایش پخش روی کنسول به خوبی گواه این را میداد! او اما بی‌توجه به این بی‌نظمی که نظمی پنهان در دل خود و در نظر دختر داشت، فرچه‌ی ریمل را برای بار پنج روی مژهایی که پیش از عید ریموشان کرده بود و کوتاهی‌اش بیشتر از هر زمان دیگری به چشمش می‌آمد، کشید و پس از وارسی چندباره، بل سفید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاشق‌ومجنون رمان

    1

    چونکه نویسنده میخواد تو عطش عشق و هیجانات بمانیم

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    عشق بینشون قشنگ و پر از احساسه

    ۳ ماه پیش
  • تارا

    0

    لعنت امون به کسی که زنگ رو زده اخه الاااااااان تو خلسه عجیبی بودیم که ترررر زد توش

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    تو فیلم ها و سریال های هم همینه بهش میگن هیجان جذب خواننده و ببیننده و خماری تو شک بودن برای اتفاقات آینده

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از قلم زیبات ممنون از رمان خوبت ملیکا جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️

    ۳ ماه پیش
  • الناز

    0

    ولی من هنوزم از میزان هات بودن کیا در عجبم مردای سفید و بور یکم تو این موارد کمیتشون لنگه ولی تپش عملی ثابت کرد که دخترا 12 برابر پسرا هاتن یعنی چی😂😂همیشه این دختره که تنش میخاره😉😉😉😉تپش قشنگ به کیا میگه از مرز پیراهن من رد شو آری بیا کشور گشایی کن😍😍😍😍😍😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • ستاره

    1

    واااای خداراشکر🤣♥️🤣حیف کیارزم عشقش حرف توش دربیاد

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    بابا کیارزمم دلش میخواد خببببب

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    اووووف چکار کردی با ما ملیکا جونم ضربان قلبمون رفت رو هزار میخواست برسه به دوهزار که زنگ درو زدن اییی این مزاحم کی بود دیگه😂😂😂😭

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    دیگه گفتم تپش زیادی هم خوب نییییست😬

    ۳ ماه پیش
  • حوریه

    0

    ای بابا کیارزمم شانس نداره تا میخاد لذت ببره یه پارازیتی وسط کارش میوفتههه

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ایح‌ایح

    ۳ ماه پیش
  • Faeze

    0

    اصلاً سر *** نباشه شک میکنم نویسنده اش ملیکا باشه😂

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    خیلی بددددددی😂😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • Arezoo

    0

    آخه الان وقت زنگ واحد بود؟؟؟بابا میذاشتی به عیششون برسن

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    به خداااا😒😬

    ۳ ماه پیش
  • ستاره

    0

    واییییی ملیکا خانم چ جایی تموم کردییی آخه کی انقد بی موقع زنگ واحد رو زدههههه 😒😒😒🤫

    ۳ ماه پیش
  • لیلا

    1

    قشنگ خوردتو ذوقم چه کاریه😂

    ۳ ماه پیش
  • Faeze

    0

    اصلاً سر *** نباشه شک میکنم نویسنده اش ملیکا باشه😂

    ۳ ماه پیش
  • Arezoo

    0

    آخه الان وقت زنگ واحد بود؟؟؟بابا میذاشتی به عیششون برسن

    ۳ ماه پیش
  • مامان پری

    0

    از یه طرف تو رمان شیپور فرشتت باعاشقانه های ترمه و شاهان دیوونمون کردی از اینطرفم اینجا

    ۳ ماه پیش
کپی شد!