شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت صد و بیست و سوم :
قرار نبود خودش بیاید ولی نگاه ملتمس و پریشان آنروزِ آن زن کار خودش را کرده بود. نمیدانست چرا ولی آن خواهش و تشویش، آن اضطراب و اضطرار و آن بیچارگی زیادی برایش ملموس بود و به حدی اثر روی روحش انداخته بود که ثانیهای فراغت، نفس وجدانش را میگرفت و علیمی را حتی در تعطیلات اسمی و ماموریت غیررسمی، همراه میکرد.
صبح هنوز نشان زودی داشت و افیونِ عید بازار زرگرها خوابآلود کرده بود، اما ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

ملیکا کمانی | نویسنده رمان
من قربون شما برم؟😍❤️
۳ ماه پیشآیلین
0خدا نکنه فداتون شم
۳ ماه پیشلیلی
1قربونت ملیکا جونم هممون یه پا کاراگاه شدیم
۳ ماه پیشنرگس
1خوبه داریم نزدیک میشن بگیرنش
۳ ماه پیشمهین
1خیلی وحشتناک بود مخصوصا برا بچها بزرگتراش ترسیده بودن و متشنج بودن چ برسه ب بچها واقعا سخت بود😣
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجانم🫠❤️
۳ ماه پیشمهین
1عالی مثل همیشه🙏
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عالی چشماته بانوو😌
۳ ماه پیشساناز
1مرسی بابت پاارت🥲❣️ واقعا این جنگ و استرسش خیلی بد بود
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی زیبا❤️
۳ ماه پیششیدا
1کاش تو واقعیتم انقر زرنگ بودن و وجدان کاری وجود داشت😂 عالی مثل همیشه اره واقعا شرایط خیلی سختی بود خدا کنه تموم شه دیگه ما همه چی دیدیم دیگه 😩
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربونت برم دختر قشنگ❤️ خیلی مراقب خودتون باشیدااا
۳ ماه پیشمامان پری
1ممنون ملیکا جان عالی بود خیلی دقیق و زیبامینویسی آدم کیف میکنه
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
زیبا چشمای شماست خانم❤️ ممنون جانم💋
۳ ماه پیشLeila
1همین ک سالمو سلامتین کلیه امیدوارم همیشه سرحال و سلامتو خوش باشین رمانم نوشته میشه😊 این پارت جدیدم عالی بود دمتون گرم نویسنده عزیز🌹🙏
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزدلمی شما خانم🎀💋
۳ ماه پیشآوا
1اصفهان بودیم.. خونه مون همش درحال لرزش بود واقعا خیلی بد بود چقد اقای ساعتچی با دقتن😂😬 خوبهه از ی طرف کیا دنبال ارشه از طرف علیمی پیداس کنن زودتر
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزدلممم اره شرایط اصفهانم وحشتناک بود🫠❤️ مراقب خودتون باشید دیگه تروخدااا
۳ ماه پیشمرضی
1چقدر خوب توصیف میکنی ملیکا جان از تویف هوای بیرونی کارگاه تا ظاهر آجر های کارگاه ،چقدر خوب بهمون نکاتی و میگی که یاد بگیریم مثل اثر انگشت روی دلار و اینکه بهمون یاد میدی سر سری از هر چیزی نگذریم برای پارت های بعد مشتاقم عزیزم قلمت مانا
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجونم نوش نگاهت مرضیهی قشنگممم😍💋❤️ ذوق کردم که خوندی دخترررری🧸🎀💋
۳ ماه پیشپگاه
1شاید منظورش روانشناسه طپش بوده،اونم خیلی باحال و باهوشه
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
اون که سرمه خانووومه اگه شیپورفرشته رو بخونید میفهمید چرا این دختر انقدر باهوشه😌💋
۳ ماه پیشصبا
2شرایط ما ک واقعا وحشتناک بود تهران کلا با خاک یکسان کردن چیزی ازش نموند واقعا سر این رمان شما همه ی جنگا و اعتراضا پیش اومد اتفاقی نبوده که نیوفتاده باشه😂🤦🏻 ♀️💔
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
به خدااا صبا😂 من باید این رمانو تموم کنم وگرنه زامبیا و آدم فضاییها حمله میکنن😂😂😂
۳ ماه پیشسارا
1ما ک مشهد بودیم خبری نبود ولی کل فامیل مون بیشترشون تهران همش استرس داشتیم برا اونا 😶
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجونم شکر که شما امن بودید خانم❤️
۳ ماه پیشالی
2وای خیلی خوب توضیح داده بودی به معلوماتم درباره اسکناس دلار اضافه شد💸😁 خیلی دوست دارم بدونم آخر داستان چی میشه😅 توروخدا تا جنگ باز شروع نشده تند تند پارت بزار
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
به خدا استرس من از سپاه بیشتره😂😂😂 چشمممم
۳ ماه پیشسارا
2چ سرنخ های خوبی از ساعتچی گرفت
۳ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
بالله👀😌❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

تابان
0این حجم از اطلاعاتی که در هر زمینه داری باورم نمیشههه فوق العاده ای