مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و هفده :
مادرجون نفسی تازه کرد و گفت:
-کوچیک که بودم یه پسری بود توی عمارتمون که هم بازی من و شوکت بود. از همون بچگی دل همه رو برده بود. خیلی خواستنی بود. سالها گذشت و ما به سن بلوغ رسیدیم. یه روز اومد و به من ابراز علاقه کرد. بال در آورده بودم از خوشی! نمیدونی چقدر حال و هوام فرق کرده بود! من جواب مثبت دادم و اونم بلافاصله با خانوادهش اومد خواستگاری. شب خواستگاری از خوشحالی داشتم بال درمیآو
لطفا صبر کنید...
