پارت نود و ششم :
امیدوارم تیغه چاقو را زیر نور چراغقوه ببیند. برای یک لحظه دلم میخواهد او، آن پسرک طلایی و شکستناپذیر، فقط ذرهای از آن وحشتی را تجربه کند که برادر کوچکم قبل از مرگ چشید. همان لحظهای که در ساحل بسته شده بود و میدید آب بالا میآید تا خفهاش کند. دلم میخواهد طعم گسِ آن وحشت را زیر زبانش حس کند. میخواهم چنان بترسد که در تمام عمرش نترسیده است.
نور چراغ را مستقیم توی چشمهای گشا
لطفا صبر کنید...
