پارت نود و هفتم :
یادم میآید همین چهلوهشت ساعت پیش، توی مسیر رفتن، چطور از ترس به چارلی چسبیده بودم و با وجود حال بدم میخندیدیم. یادآوریاش مثل اسید قلبم را میسوزاند.
من و چارلی حرفی نمیزنیم. حتی به هم نگاه نمیکنیم. فکر کنم هر دویمان غرق شدهایم در مرور آخرین باری که قبل از این فاجعه با هم حرف زدیم. راستش جانِ حرف زدن ندارم، حتی اگر حرفی مانده باشد. از نظر جسمی و روحی ویرانم... آنقدر خستهام
لطفا صبر کنید...
