پارت نود و هفتم :

یادم می‌آید همین چهل‌وهشت ساعت پیش، توی مسیر رفتن، چطور از ترس به چارلی چسبیده بودم و با وجود حال بدم می‌خندیدیم. یادآوری‌اش مثل اسید قلبم را می‌سوزاند.
من و چارلی حرفی نمی‌زنیم. حتی به هم نگاه نمی‌کنیم. فکر کنم هر دویمان غرق شده‌ایم در مرور آخرین باری که قبل از این فاجعه با هم حرف زدیم. راستش جانِ حرف زدن ندارم، حتی اگر حرفی مانده باشد. از نظر جسمی و روحی ویرانم... آن‌قدر خسته‌ام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️