پارت نود و پنجم :
لحنش سردتر میشود: «فکر میکردم همین رو بگی. میدونم که زیر بار نمیری. میدونم که حتی یه ذره هم پشیمون نیستی. من توی غار حرفهات رو شنیدم. اون شب تو همهچیزِ من رو گرفتی. مادرم همون شب، از غصه دق کرد و مُرد. چند سال بعد پدرم هم از سکته قلبی ناشی از فشار اون حادثه تموم کرد.»
به خودم نهیب میزنم که نباید از او بترسم. او هیچ مدرکی ندارد. نباید جدیاش بگیرم. او فقط یک زن زخمخورده و داغ
لطفا صبر کنید...
