پارت چهل و پنجم :
«فردی را هم آنجا دیدی؟ آخه او هم انگلیسی ست، نه؟»
هنوز دستبردار نیست. اینهمه سؤال معذبم میکند. دنبال چه میگردد؟
میگویم: «من و فردی همدیگر را خیلی وقته میشناسیم.»
لبخند معروفش را میزند: «آشنایی دوران کودکی؟»
«یک همچین چیزی.»
دروغ نیست، اما همه حقیقت هم نیست. فردی چند سال از من کوچکتر است. ما قبل از هر چیزی رفیق بودیم. یا شاید دو غریقنجات برای هم. وقتی مادرم ذر
لطفا صبر کنید...
