پارت چهل و ششم :

پیت چهار دست‌ و پا روی زمین افتاده و نفس‌نفس می‌زند. دانکن بالای سرش می‌ایستد: «خدای من، تو دومین نفری هستی که امروز نجات می‌دهیم. من و فمی همسر چارلی را هم در همین وضعیت پیدا کردیم که توی گل گیر کرده بود و فریاد می‌زد.»
پیت ناله می‌کند: «جسدها... جسدهای توی باتلاق...»
دانکن دندان‌قروچه می‌کند: «تمومش کن پیت! بس کن این اراجیف رو.» مشعلش را جلوی صورت پیت می‌گیرد و رو به بقیه می‌گوÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️