پارت شانزده :

دلم نمی‌خواهد به سردیِ روابطمان فکر کنم، چون می‌دانم جوابش افسرده‌ام می‌کند. به‌هرحال، به افتخارِ این آخر هفته، کلی به خودم رسیده‌ام... خدایا، خیلی وقت بود وقت نکرده بودم. گاهی، از وقتی بچه‌ها آمده‌اند، انگار بیشتر شبیه همکاریم تا زن و شوهر. کِی بود آخرین باری که حسِ عاشقی داشتیم؟
برای اینکه ذهنم را منحرف کنم می‌گویم: «وای، اون خیمه رو ببین! غول‌پیکره.» آن‌قدر بزرگ است که بیشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️