پارت پانزده :

اون بچه. دلم می‌گیرد. فکر می‌کردم دیگر نسبت به این حرف‌ها ضدضربه شده‌ام، اما می‌بینم هنوز نیستم: یک تیرِ کوچکِ حسادت، درست در قلبم.
نفس عمیقی می‌کشم. به خودم یادآوری می‌کنم که اینجا منم که دارم عروس می‌شوم. اگر من و ویل بچه‌دار شویم، کودکی‌شان هیچ شباهتی به مالِ من نخواهد داشت؛ مادری با صفی از آشنایانِ هنری که همیشه‌ی خدا منتظرِ «یه نقشِ بزرگ» بودند. کسی که توی مهمانی‌های شلوغ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️