پارت پانزده :
اون بچه. دلم میگیرد. فکر میکردم دیگر نسبت به این حرفها ضدضربه شدهام، اما میبینم هنوز نیستم: یک تیرِ کوچکِ حسادت، درست در قلبم.
نفس عمیقی میکشم. به خودم یادآوری میکنم که اینجا منم که دارم عروس میشوم. اگر من و ویل بچهدار شویم، کودکیشان هیچ شباهتی به مالِ من نخواهد داشت؛ مادری با صفی از آشنایانِ هنری که همیشهی خدا منتظرِ «یه نقشِ بزرگ» بودند. کسی که توی مهمانیهای شلوغ
لطفا صبر کنید...
