پارت چهارده :

«من می‌تونستم به جاش بیام، عزیزم.»
چشم‌هایم گرد می‌شود. حتی به ذهنم هم خطور نمی‌کرد که دلش بخواهد بیاید. بگذریم که اصلاً دلم نمی‌خواست مادرم را به آن مهمانی دعوت کنم. اگر می‌آمد، همه‌چیز تبدیل می‌شد به «شوی اختصاصی آرمینتا جونز».
می‌گویم: «ببین، اینا دیگه مهم نیست. گذشته‌ها گذشته. ولی یعنی نمی‌تونه حداقل وانمود کنه که خوشحاله؟»
مادرم می‌گوید: «روزای سختی رو گذرونده.»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!