پارت چهارده :
«من میتونستم به جاش بیام، عزیزم.»
چشمهایم گرد میشود. حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد که دلش بخواهد بیاید. بگذریم که اصلاً دلم نمیخواست مادرم را به آن مهمانی دعوت کنم. اگر میآمد، همهچیز تبدیل میشد به «شوی اختصاصی آرمینتا جونز».
میگویم: «ببین، اینا دیگه مهم نیست. گذشتهها گذشته. ولی یعنی نمیتونه حداقل وانمود کنه که خوشحاله؟»
مادرم میگوید: «روزای سختی رو گذرونده.»
لطفا صبر کنید...