پارت سیزده :
دروغ میگویم: «شرمنده، پاک یادم رفت.»
«خب... شانس آوردیم دستگاه بخار همراهم آوردم. حالا فعلاً بپوشش تا ببینم.»
لباس را روی سرم میگیرد. همینطور که دارد لباس را پایین میکشد، چشمم به یک لکهی صورتیِ براق و کشیده روی مچ دستش میافتد. جای سوختگی است. تازه و دردناک به نظر میرسد. تعجب میکنم؛ جولز همیشه محتاط است. تا میخواهم دقیقتر نگاه کنم، بازویم را میچسبد و مرا میچرخاند س
لطفا صبر کنید...
