پارت سیزده :

دروغ می‌گویم: «شرمنده، پاک یادم رفت.»
«خب... شانس آوردیم دستگاه بخار همراهم آوردم. حالا فعلاً بپوشش تا ببینم.»
لباس را روی سرم می‌گیرد. همین‌طور که دارد لباس را پایین می‌کشد، چشمم به یک لکه‌ی صورتیِ براق و کشیده روی مچ دستش می‌افتد. جای سوختگی است. تازه و دردناک به نظر می‌رسد. تعجب می‌کنم؛ جولز همیشه محتاط است. تا می‌خواهم دقیق‌تر نگاه کنم، بازویم را می‌چسبد و مرا می‌چرخاند س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️