پارت هشتم :
«وای نگو... ولی برای مردم مهمه خب.»
آهسته میگوید: «اگه من و تو مهمان بودیم، من میدونستم دلم میخواد کجا بشینم.»
«آره؟»
«درست روبهروی تو. که بتونم همش نگات کنم...»
دستش را میکشد روی پارچه لباس.
با نگرانی میگویم: «ویل... ابریشمه... خراب میشه...»
اما گوش نمیدهد. سرم را تکیه میدهم به سینهاش.
این اصلاً شبیه من نیست. من آدمی نبودم که بعد از چند ماه آشنایی نامزد کن
لطفا صبر کنید...
