پارت دوم :

آن ساقدوشِ داماد بدجوری شر و دردسرساز به نظر می‌رسد. راستش را بخواهید همه‌ی ساقدوش‌ها همین‌طور هستند. ساقدوشِ عروس، همان خواهر ناتنی‌اش را دیدم که در تنهایی‌هایش دور جزیره پرسه می‌زد. قوز کرده بود و آن‌قدر تند راه می‌رفت که انگار می‌خواست از چیزی فرار کند یا از سایه‌ی خودش جلو بزند.
وقتی شغلت این باشد، صندوقچه‌ی اسرار همه‌ی آدم‌ها می‌شوی. چیزهایی را می‌بینی که هیچ‌کسِ دیگر حق دیدنش را ندارد. شایعات و رازهای مگویی که مهمان‌ها برای دانستن‌شان جان می‌دهند. به‌ عنوان طراح مراسم نمی‌توانی بی‌خیال از کنار چیزی رد شوی. باید حواست به تک‌تک جزئیات باشد، به تمام گرداب‌های کوچکی که زیر سطح آرام آب می‌چرخند. اگر حواسم نباشد یکی از همین جریان‌های زیرآبی می‌تواند تبدیل به موجی سهمگین شود و تمام برنامه‌ریزی‌های دقیق مرا در هم بکوبد. و این هم درس دیگری که یاد گرفته‌ام: گاهی کوچک‌ترین جریان‌ها قدرتمندترین‌شان هستند.
از میان اتاق‌های طبقه‌ی پایین عمارت کلاه‌فرنگی عبور می‌کنم و قالب‌های تورب را توی شومینه‌ها آتش می‌زنم تا برای عصر حسابی گر بگیرند. من و فردی خودمان تورب‌ها را از باتلاق بریده و خشک کرده‌ایم، درست مثل کاری که قرن‌هاست در این منطقه انجام می‌شود. بوی دود و خاکِ سوخته فضا را محلی‌تر و اصیل‌تر می‌کند. مهمان‌ها باید خوششان بیاید. درست است که وسط تابستانیم اما شب‌های جزیره سوز دارد. دیوارهای سنگی و قدیمی عمارت خوب بلدند سرما را بیرون نگه دارند، اما در حفظ کردن گرما چندان هنری ندارند.
امروز به‌ طرز عجیبی گرم بود، حداقل با استانداردهای این منطقه. اما بعید است فردا هم همین بساط باشد. آخرِ گزارش هواشناسی رادیو صحبت از باد بود. ما اینجا سپر بلای تمام جبهه‌های هوایی هستیم. طوفان‌ها اغلب اینجا خیلی وحشی‌تر از ساحل اصلی‌اند، انگار که می‌خواهند تمام زورشان را سر ما خالی کنند و بعد که خسته شدند به خشکی برسند. بیرون هنوز آفتابی است اما همین امروز بعدازظهر عقربه‌ی فشارسنج قدیمیِ توی راهرو از وضعیت صاف چرخید روی متغیر.
برداشتمش. دلم نمی‌خواست چشم عروس به آن بیفتد. هرچند مطمئن نیستم از آن آدم‌هایی باشد که هول می‌کنند. بیشتر شبیه کسانی است که عصبانی می‌شوند و دنبال مقصر می‌گردند و خوب می‌دانم چه کسی دمِ‌دست‌ترین سیبل برای تیرهای خشم اوست.
رو به آشپزخانه صدا می‌زنم: «فردی؟ شام رو ردیف کردی؟»
از همان‌جا جواب می‌دهد: «آره، همه‌چیز تحت کنترله.»
امشب قرار است خوراک ماهی بخورند. برداشتی از غذای سنتی ماهیگیرانِ کانامرا با ماهی دودی و خروارها خامه. اولین باری که پا به این منطقه گذاشتم، آن وقت‌ها که هنوز آدم‌هایی اینجا زندگی می‌کردند، این غذا را خوردم. غذای امشب البته نسخه‌ی اعیانی‌تر و شیک‌تری از همان دستورپختِ سنتی است، چون گروهی که اینجا اقامت دارند خودشان را خیلی باکلاس می‌دانند. یا حداقل دوست دارند این‌طور فکر کنند. حالا بگذار کمی حالشان خوش شود، آن‌وقت می‌بینیم عیارشان چقدر است.
درحالی‌که لیست کارها را توی سرم مرور می‌کنم می‌گویم: «بعدش باید بریم سراغ مزه‌های فرداها!»
«حله. خیالت تخت.»
«و کیک! می‌خوام سر فرصت سوارش کنیم.»
کیک عروسی واقعاً دیدنی است. باید هم باشد، قیمتش را می‌دانم. عروس موقع پرداخت هزینه‌اش حتی پلک هم نزد. به نظرم عادت دارد همیشه بهترینِ هر چیز مال او باشد. چهار طبقه کیک اسفنجیِ مخملِ قرمز تیره که با روکشی از تزئینات سفیدِ بی‌نقص پوشانده شده و با شاخ‌وبرگ‌های شکری آراسته شده تا با گل‌آراییِ کلیسا و خیمه هماهنگ باشد. بی‌نهایت ظریف و شکننده و دقیقاً طبق سفارش مو‌به‌موی عروس ساخته شده است. تمام راه را از یک قنادیِ فوق‌لوکس در دوبلین تا اینجا آمده. آوردنش از روی آب آن هم یک‌تکه و سالم، خودش پروژه‌ی‌ عظیمی بود.
البته که فردا تکه‌تکه خواهد شد، اما عروسی یعنی همین. همه‌چیز در خدمتِ لحظه است، در خدمتِ همین یک روز. برخلاف چیزی که همه می‌گویند جشن عروسی ربطی به ازدواج ندارد.
ببینید، شغل من مهندسیِ شادی است. برای همین طراح عروسی شدم. زندگی آشفته و به‌هم‌ریخته است. همه‌مان این را می‌دانیم. اتفاقات وحشتناکی رخ می‌دهد، من وقتی هنوز بچه بودم این را با پوست و گوشتم درک کردم. اما مهم نیست چه پیش می‌آید، زندگی فقط توالیِ روزهاست. آدم نمی‌تواند بیشتر از یک روز را کنترل کند. اما همان یک روز را می‌شود رام کرد. بیست‌وچهار ساعت را می‌شود گلچین کرد و چید. روز عروسی یک بسته‌ی کوچک و تمیز از زمان است که من می‌توانم تویش چیزی کامل و بی‌نقص خلق کنم تا یک عمر عزیز شمرده شود. مثل مرواریدی را که از یک گردنبند پاره نجات داده باشید.
فردی با پیش‌بندِ کارش که لک شده از آشپزخانه بیرون می‌آید: «روبه‌راهی؟»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️