پارت سوم :

شانه بالا می‌اندازم: «راستش... یک‌کم دلشوره‌ دارم.»
«تو کارِت درسته دختر. ببین تا حالا هزار بار این کار رو کردی.»
«آره ولی این یکی فرق داره. به خاطر آدمش...»
اینکه توانستیم کاری کنیم ویل اسلاتر و جولیا کیگان عروسی‌شان را اینجا بگیرند واقعاً برد بزرگی بود. من قبلاً در دوبلین طراح مراسم بودم. راه انداختنِ این تشکیلات تمامش ایده‌ی خودم بود. اینکه این عمارت کلاه‌فرنگیِ نیمه‌مخروبه و رو‌به‌زوال را بازسازی کنیم و تبدیلش کنیم به یک ملکِ اعیانی با ده اتاق خواب، سالن غذاخوری و پذیرایی. من و فردی دائم اینجا زندگی می‌کنیم اما وقتی تنهاییم فقط در بخش کوچکی از ساختمان می‌مانیم.
«هیس... چیزی نیست.» فردی جلو می‌آید و مرا بغل می‌کند. اولش بدنم ناخودآگاه سفت می‌شود. آن‌قدر غرقِ لیستِ کارهایی که باید انجام شود هستم که این کار به نظرم اتلاف وقت می‌آید. اما بعد به خودم اجازه می‌دهم که در آغوشش آرام بگیرم و گرمای آشنا و آرام‌بخش تنش را جذب کنم. فردی تکیه‌گاه خوبی است. مهربان و آرام است. عاشق غذاست، خب شغلش هم همین است. قبل از اینکه بیاییم اینجا در دوبلین رستوران داشت.
پیشانی‌ام را می‌بوسد: «همه‌چیز عالی می‌شه. قول می‌دم. همه‌چیز بی‌نقص می‌شه.»
من در این حرفه مویی سفید کرده‌ام اما تا حالا روی هیچ مراسمی این‌قدر سرمایه‌گذاری عاطفی نکرده بودم. و عروس... بسیار سخت‌گیر و نکته‌سنج است. که البته اگر بخواهم منصف باشم احتمالاً لازمه‌ی شغلش است، هرچه باشد مدیرمسئول مجله‌ی خودش است. شاید اگر کس دیگری بود با این‌همه فرمایشاتِ ریز و درشت کلافه می‌شد و کم می‌آورد. اما من لذت می بردم. من عاشق چالشم.
بگذریم. به‌هرحال این‌قدر درباره‌ی من حرف نزنیم. این آخر هفته متعلق به آن زوج خوشبخت است. ظاهراً طبق شنیده‌ها عروس و داماد مدت زیادی نیست که با هم هستند. از آنجایی که اتاق‌خواب ما هم توی همین عمارت است و دیوار به دیوار بقیه، دیشب صدای صحبت‌ها و بی‌‌قراری‌شان را می‌شنیدیم.
توی تخت دراز کشیده بودیم که فردی گفت: «خدایا! این‌ها انگار خواب ندارند.»
می‌فهمیدم چه می‌گوید. عجیب است که وقتی کسی غرق در احساسات است صدایش می‌تواند دقیقاً شبیه ناله‌ی درد باشد. خیلی عاشق به نظر می‌رسند، اما شاید یک آدم بدبین بگوید به همین خاطر است که نمی‌توانند لحظه‌ای از هم جدا شوند. شاید شیفتگی واژه‌ی دقیق‌تری باشد تا عشق.
من و فردی بهترین روزهای دو دهه‌ی گذشته را با هم بوده‌ایم و حتی همین الان هم چیزهایی هست که من از او پنهان می‌کنم و مطمئنم او هم چیزهایی را از من قایم می‌کند. آدم را به فکر فرو می‌برد... این دو نفر چقدر همدیگر را می‌شناسند؟ یعنی واقعاً از تمام رازهای سیاه هم خبر دارند؟
هانا
همراهِ مهمان
دیوارهای آب با تاج‌های کف‌آلودِ سفید، جلوی رویمان قد می‌کشند. روی خشکی یک روز تابستانیِ معرکه است، اما اینجا وسط دریا؟ جهنمی برپاست. چند دقیقه پیش که از پناهگاه امنِ بندر جدا شدیم، رنگ آب تیره شد و موج‌ها چند متری قد کشیدند.
روز قبل از عروسی است و ما راهیِ جزیره‌ایم. به‌عنوان «مهمانان ویژه»، قرار است امشب را آنجا بمانیم. مثلاً مشتاقم، یا حداقل فکر می‌کنم که هستم. به‌هرحال فعلاً به چیزی نیاز دارم که حواسم را پرت کند.
صدای فریادی از کابین ناخدا پشت سرمان می‌آید: «سفت بچسبید!»
صدای «متی» است. قبل از اینکه فرصت فکر کردن داشته باشیم، قایق کوچک از روی یک موج شلیک می‌شود و مستقیم می‌رود توی دلِ موج بعدی. آب مثل یک شلاقِ عظیم، در قوسی بزرگ روی سرمان فرود می‌آید.
چارلی داد می‌زند: «یا خدا!»
می‌بینم که یک طرف بدنش موش‌آب‌کشیده شده است. معجزه شده که من فقط کمی نم برداشته‌ام.
متی داد می‌زند: «خوش می‌گذره اونجا؟ یه دوش حسابی گرفتینا!»
می‌خندم، اما زورکی؛ چون شوخی‌شوخی دارم می‌ترسم. حرکات قایق عجیب است؛ هم‌زمان که عقب و جلو می‌رود، به چپ و راست هم تلوتلو می‌خورد. معده‌ام دارد پشتک‌وارو می‌زند.
حالت تهوع مثل موجی سرد توی بدنم پخش می‌شود. می‌گویم: «وای...»
فکر کردن به آن عصرانه و شیرینی خامه‌ای که قبل از سوار شدن خورده بودم، حالم را بدتر می‌کند.
چارلی نگاهم می‌کند. دستش را روی زانویم می‌گذارد و فشار می‌دهد: «وای خدا... به این زودی شروع شد؟»
همیشه بدجوری دریازده می‌شوم. کلاً به حرکت حساسم؛ زمان بارداری‌ام که دیگر فاجعه بود.
«آره... دوتا قرص خوردم ولی دریغ از یه ذره اثر.»
چارلی هول می‌شود: «ببین، بذار برات بخونم حواست پرت شه.» تندتند صفحه‌ی گوشی‌اش را بالا و پایین می‌کند. یک کتاب راهنما دانلود کرده؛ شوهرم است دیگر، معلم‌بازی توی خونش است.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️