پارت یک :

زمان حال: شب عروسی
چراغ‌ها همگی خاموش می‌شوند، انگار که مرده‌اند.
در یک چشم‌برهم‌زدن، همه‌چیز در تاریکی مطلق غرق می‌شود. گروه موسیقی دست از نواختن می‌کشد. داخل خیمه‌ی بزرگ، صدای جیغ مهمان‌ها بلند می‌شود؛ هرکس کورمال‌کورمال به بغل‌دستی‌اش چنگ می‌اندازد. سوسوی شمع‌های روی میزها نه‌تنها فضا را روشن نمی‌کند، که با رقصاندن سایه‌هایی جنون‌آمیز روی دیوارهای برزنتی، فقط به سردرگمی‌ها دامن می‌زند. محال است بفهمی کی کجاست یا چه می‌گوید؛ صدای زوزه‌ی باد چنان بالا گرفته که صدای مهمان‌ها در گلو خفه می‌شود.
بیرون، طوفانی تمام‌عیار برپاست. باد جیغ می‌کشد و مشت‌هایش را به بدنه‌ی خیمه می‌کوبد. با هر یورش، انگار ستون فقراتِ سازه می‌لرزد و اسکلت فلزی‌اش ناله‌ای گوش‌خراش سر می‌دهد. مهمان‌ها از وحشت کز کرده‌اند. بندِ درهای ورودی پاره شده و لبه‌های برزنت، وحشیانه در هوا شلاق می‌خورند. شعله‌ی مشعل‌های پارافینیِ دمِ در، پت‌پت می‌کنند؛ انگار دارند به این وضعیت پوزخند می‌زنند.
این طوفان انگار خصومت شخصی دارد. انگار تمام خشمش را ذخیره کرده بود تا امشب، سرِ این‌ها خالی کند.
بار اولی نیست که فیوز می‌پرد. اما دفعه‌ی قبل، برق چند دقیقه‌ای برگشت. ملت هم خیلی زود برگشتند سرِ رقص و گندکاری‌هایشان، اینجا هیچ خط قرمزی وجود ندارد... و یادشان رفت که اصلاً اتفاقی افتاده است.
الان چقدر گذشته است؟ توی این ظلمات، زمان از دست آدم در می‌رود. چند دقیقه؟ پانزده؟ بیست؟
بوی ترس بلند شده است. این تاریکی معمولی نیست؛ سنگین است، شوم است. انگار زیر پوست این سیاهی هر اتفاقی ممکن است بیفتد.
بالاخره، لامپ‌ها سوسویی می‌زنند و روشن می‌شوند. صدای سوت و هورا بلند می‌شود. اما یک لحظه بعد، همه از قیافه‌های خودشان خجالت می‌کشند: مثل سربازهایی که زیر آتش دشمن سنگر گرفته باشند، قوز کرده‌ و گارد گرفته‌اند. سریع خودشان را جمع‌وجور می‌کنند. می‌خندند؛ خنده‌هایی عصبی تا وانمود کنند که اصلاً نترسیده بودند.
حالا که نور برگشته، صحنه‌ی داخلِ سه چادرِ متصل‌به‌هم، بیشتر شبیه میدان جنگ است تا بزم عروسی. در سالن اصلی شام، لکه‌های شراب روی پارکت پاشیده و ردِ سرخ‌رنگش مثل لخته‌ی خون، روی رومیزی‌های کتانِ سفید پخش شده است. بطری‌های شامپاین روی هر سطحی که فکرش را بکنید ردیف شده‌اند؛ یادگارِ یک شب زیاده‌روی و تبریک. یک جفت صندل نقره‌ای، غریب و تنها، از زیر یکی از رومیزی‌ها دیده می شود.
گروه موسیقی ایرلندی، در چادر مخصوص رقص دوباره دست‌به‌ساز می‌شود؛ یک آهنگ تند و شاد تا روحیه‌ی جشن را برگرداند. خیلی از مهمان‌ها با عجله به آن سمت می‌روند، تشنه‌ی کمی حال‌وهوای خوب. اما اگر با دقت به جایی که پا می‌گذارند نگاه کنند، می‌بینند که یکی از مهمان‌ها پابرهنه روی خرده‌شیشه‌ها پا گذاشته است. ردپاهای خونی روی لمینت کف نقش بسته و دارد خشک می‌شود؛ لکه‌ای به رنگ زنگ‌زدگی.
هیچ‌کس اما متوجه نمی‌شود.
بقیه مثل ارواح سرگردان، گوشه‌کنار چادر اصلی پرسه می‌زنند و در مهِ غلیظ دود سیگار گم شده‌اند. نه دلشان می‌خواهد بمانند، نه جرأت دارند پا به طوفانِ بیرون بگذارند. راه فراری هم نیست. نه هنوز. قایق‌ها تا وقتی باد نخوابد، نمی‌آیند.
کیک عظیم عروسی، درست در مرکز معرکه ایستاده. تمام روز، صحیح و سالم، با آن دنباله‌ی سبز و تزئینات شکریِ پرزرق‌وبرقش زیر نورها دلبری می‌کرد. اما درست چند دقیقه قبل از رفتن برق، مهمان‌ها دورش جمع شدند تا مراسم تشریح و سلاخی‌اش را تماشا کنند. حالا اسفنجِ قرمزِ تیره، مثل زخمی عمیق، از دل کیک بیرون زده و دهان باز کرده.
و بعد... صدایی از بیرون می‌آید.
اولش شاید با زوزه‌ی باد اشتباه بگیریدش. اما اوج می‌گیرد، حجمش زیاد می‌شود و دیگر جای شکی باقی نمی‌گذارد.
مهمان‌ها خشکشان می‌زند. به هم زل می‌زنند. ترس دوباره برگشته است، حتی شدیدتر از وقتی که چراغ‌ها خاموش بود. همه خوب می‌دانند این چه صدایی است. یک وحشت مسلم!
روز قبل
ایفه، برنامه‌ریز مراسم
تقریباً تمام کاروان عروسی رسیده‌اند. موتور ماجرا دارد روشن می‌شود و روی دور تند می‌افتد. امشب ضیافت شامِ آشنایی را با مهمان‌های برگزیده داریم؛ پس عملاً مراسم از همین امشب شروع می‌شود.
نوشیدنی‌های خنک را آماده کرده‌ام تا برای پذیرایی قبل از شام تگری باشند. بهترین نوع نوشیدنی طبق دستور دقیق عروس تدارک دیده شده است. به من ربطی ندارد و نباید نظر بدهم، اما به نظرم این حجم از تدارکات کمی زیاده‌روی است. هرچند همگی عاقل و بالغ‌اند؛ حتماً می‌دانند کجا باید ترمز را بکشند. شایدم ندانند!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه زهرا

    5

    خب من که خوشم اومد اولش رو خوندم و خیلی با حال بود

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️