سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و سی و هشتم :
– میومدی عمارت… همون جایی که بودی. نه اینکه الان… زوری…
چشمانم تنگ شد.
– زوری؟ چه زوری؟ من همایون رو… خیلی هم دوست دارم. این خیالبافیها رو بذارید کنار.
لحظهای نگاهش در صورتم گره خورد، بعد آهی کوتاه کشید و با صدایی که سردیاش تیغ داشت گفت:
– خیلی خب… حالا که اینطوره پس من اشتباه فکر میکردم. خوشحالم… که از زندگیت راضی هستی.
هیچ نگفتم. نه تأیید، نه تکذیب. فقط یک
لطفا صبر کنید...
