پارت سوم :
چند روزی گذشته...
82 ساعت از آخرین باری که عینک دروغینِ خوشبینی به چشم داشتم ، گذشته.
بازدم عصبی روحم رو میشنوم ، هنوز ترمیم پیدا نکرده بود. در تلاشم جیغهای قلبم رو خفه کنم.
اما دردش آروم نمیگرفت ، آه خدای عزیز ...
خاطرات در تلاشن تا من رو بکشن و هرشب ، سخت تر از شب گذشته صبح میشه.
از اینکه به یاد دارم چطور نفس بکشم ، چطور فکر کنم ، چطور هنوز دیونه نشدم ، تعجب میکنم.
نفسی عمیق میکشم و پاورچین پاورچین به سمت پنجره میرم تا بینیم رو به سطح سردش بفشارم.
بوی بارون میآد.
نفسم روی شیشه بخار کرد ، چشمام با صدای چک چک نرم بارونی که تو باد حرکت میکرد ، بسته میشه.
نمیتونستم بخوابم !
حالا چیزی جز قطرات بارون برام نمونده بود.
حالا ، حتی آبی ترین رگهی عنبیههام تاریک دیده میشد.
موهایِ بلندم با نسیم باد زنده میشن . جای دست های اون روی موهام باعث میشد حس کنم حمل این موها ، سنگینه.
قطرات بارون باعث میشد یقین پیدا کنم که ابرها ضربان دارن ، یا طبیعت احساس داره...
حالا ، روزهاست مازندران هم غمگین بود.
چشمهام در تلاشی ناخودآگاه برای جلوگیری از خاطرات بد بسته میشن.
از فکر اون تخت...
از رویایی که برای من بود و بهدست زنی زیباتر از من نابود شد.
زنی زیباتر از من ، با چشم و ابروی مشکی...
از پنجره فاصله میگیرم و روی زمین دراز میکشم.
جنینوارانه تو خودم جمع میشم . ماجان ، هربار میپرسید چطور جلوی خودمو گرفتم...
چطور نعنای شر و عاشق ، جنازهی اون دختر رو از در خونهش رد نکرد؟
چطور فقط نگاه کرد؟
چطور در مقابل سیلیای که حتما برای تشکر به گونهم نشست هیچچیز نگفتم...
اما ماجان ، ای کاش هیچوقت قضاوت نمیشدم!
ای کاش خیانتی نمیدیدم تا خودم رو فراموش کنم.
با اون خیانت ، تمامِ من هم به خودم برای واکنشی درست تر ، خیانت کرد.
دو روز اول ، خبری از وجود نحس خودش و خانوادهش نشد. حالا انگار که جزء روتین زندگیشون شده باشه ، هر روز میاومدن تا بتونن منو به اون خفت و خاری برگردونن.
اما ، حرف من عوض نمیشد.
مهربون بودنم ، ساده بودنم ، باعث شد حتی تا همین امروز هم اون کلاغ شوم فکر کنه میتونه ازم سواستفاده کنه.
اما من فقط برای اون ساده بودم ، برای اون دیونه بودم ، برای اون مهربون...
حالا انگار، مهربون بودن گناه بود ، انگار دیگه خودم رو نمیشناختم.
هربار سعی میکنم بخندم ، لبهام بین راه به هق هق های خفهای گیر میکنن.
تمام جهازی که با عشق چیده بودم ، با بیحسی داخل جعبه گذاشته شد تا فروخته بشن.
حالا تو این روستا ، دیگه من دختری نبودم که نامزدش از اون سرتر بود. نمیدونم به چه شکل ، اما همه جا از این پر شده بود که مشکل از من بوده.
مشکل از نعنایی که پسر شهری و رتبه یک کنکور رو از دست داد. مشکل از نعنایی که شاید ناموسشون رو لکه دار کرده.
حتی اونقدر یک کلاغ چهل کلاغ شد که میگفتن حق اون دختر فقط و فقط مرگه و لا غیر...
کسی نمیتونست حرفی بزنه که این موضوع رو نقض کنه ، مگر اینکه خانوادهی مکار محمدرضا ، وقتهایی پشت در این خونه میخوابیدن که مردم روستا هم در اون موقع تردد داشته باشن.
اما ، هیچکدوم از این مسائل ، اهمیتی نداشت.
نگاهم به ساک بزرگ قهوهای رنگم کشیده میشه که کنار در اتاق انتظار میکشید.
نفسم رو حبس میکنم و چیزی برام سوال میشه...
آیا از بیرون هم به اندازهی درونم میلرزم؟
تصمیمی بزرگ انتظارم رو میکشید.
رفتن از این روستا ، رفتن از هرجایی که محمدرضا قدم توش میگذاشت.
فردا روزی بزرگ بود . روزی که برای رشد و دور شدن از مسائلی که باعث شکسته شدنم شدن ، باید به شهر میرفتم... تک و تنها !
برای دورههای گیاه شناسی و برگشتن برای کار تو عطاریِ بابا.
برای دور شدن از حرف مردم ، برای اینکه به این نعنایی که غرورش شکسته شده بود ثابت کنم من هم پتانسیل رشد و خوب بودن رو داشتم.
من حتی میتونستم بهتر از یه رتبه یک کنکوری باشم.
به شهر میرفتم ، خوابگاهی میگرفتم و در کنار دورههای گیاه شناسی باید دنبال کاری پاره وقت میگشتم.
صفحهی موبایلم روشن شد ، یه پیام دیگه از سمت محمدرضا و اکانت های مختلفش :
ـ« مثل آدم برگرد بیشرفِ من ، یکماه دیگه عروست میکنم و برات همه چیزو توضیح میدم.»
اکانت رو بلاک ، و گوشی رو خاموش میکنم.
اما من ، واقعا میتونستم پامو تو دورهی جدیدی از زندگی بذارم؟
***
(دانای کل)
ابرها مثل همیشه خاکستری و گرفته ، بههم چسبیده و نالان. خورشید ، مدتهاست دیده نمیشه.
انگار ، در برابر تاریکیِ کسی ، استراحت میکرد و از ترس ابرهارو کنار نمیزد. میگذاشت پرتوهای تاریکی تقویت بشن و به همهجا سوق پیدا کنن.
باد شدید ، بیشتر از چیزی که دانش آموزها انتظارش رو داشتن.دورتادورِ کاخِ قدیمی مدرسه زوزه میکشید و بعد داخل محوطه میگشت و دوباره به سمت کاخ برمیگشت.
صدایِ هق هق های دانش آموزی ، پس زمینهی زوزههای پی در پی باد میشد.
دانش آموزی که اسمش احسان بود ، بین گریهها خس خسی از سر درد کرد و به زحمت گفت :
ـ« غلـ..ـط کردم ، ح حـ...ــرومزادهام اگـ..ـه ، اگه دروغ بگم ، بهخدا نمیدونسـ..ـتم رئیس ، نمیدونــ..ـستم...»
شخصی که روبهروی پسرِ بیچاره اخم کرده بود ، با کلافگی چنگی بین موهای سفیدش کشید.
زمزمه کرد :
- « کاری که کردی قابل بخشش نیست ، مارو تو خطر بزرگی انداختی.»
بیراه هم نمیگفت سفید مو . احسان ، شب اولی که به گروهِشون راه پیدا کرده بود با حواس پرتیهاش پلیسارو دنبال خودش انداخته بود.
شب قبل میتونستن سود خوبی رو جیب بزنن ، اما همهی اون دود هوا شده بود.
احسان باری دیگه ناله کرد و گفت :
ـ« باید میایسـ..ـتادم ، منـ..ـه احمـ..ـق تو اون شـ..ـرایط دســ..ـت به آب نیــ..ـاز بودم.»
با اینکه میدونست و بارها براش توضیح داده شده بود که حین عملیات به هیچ عنوان نباید توقف کرد ، بازهم انجامش داده بود؟
بوی سیگارهای گاه و بیگاه کسی که از فکرش هم ترس داشت ، روانش رو بهم میریخت.
- « رئیـ..ـس ، بـ..ـه نـ..ـامـوسـ.ـم جبــ..ـران می...میکـنـ..ـم»
پسرک بیچاره ...
میدونست اون بیست جفت چشم عصبیای که بهش خیره بودن ، خیلی به خودشون فشار میآوردن که پنجههاشون رو دور گلوش حلقه نکنن.
تهش ، تصمیم فقط با یک نفر بود.
با کسی که تو تاریکی سیگار میکشید و هیچ چیز نمیگفت.
تماشا میکرد ، فقط تماشا... مثل هربار !
مو سفید ، هوف پرشتابش رو بیرون فرستاد و عصبی پلک بست.
با پلکهای بسته غرید :
-« قوی سیاه ، باهاش چیکار کنم ؟»
اگه پسرک بیچاره بیشتر التماس میکرد ، فقط خودش رو کوچیک و خار میکرد.
در اونجا ، بخششی درکار نبود ، مخصوصاً اگر قوی سیاهِ آرامگاه ، صدا زده میشد...
احسان به سمت تاریکی برنگشت.
این یعنی ، از حضور قوی سیاه کاملا خبر داشت.
برنگشت به سمتی که دود سیگار های خفه کننده ازش بلند میشد. انگار حتی دود سیگارها هم تصمیم کشتن اونو داشتن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
شهاب اسحاق زاده
0نعنای بد بخت اون پسر محمد رضا از اش سو استفاده کرد
۶ روز پیشعامممممممممممممممممم
0ماشالا هزار ماشالا بزنم به تخته به چشم خواهری یونا جان عجب کراشیهه تاکیید میکنم به چشم خواهریی..
۲ هفته پیشAyda
0به به قوی سیاه کیه؟همونی که عکسش رو با اسم یونا گذاشتید؟
۲ ماه پیشRez
2قوی سیاه به به ما نیو کراش 💅🏻🎀
۲ ماه پیشdeniz
0یونا مگه اسم دختر نیست؟؟؟؟؟
۲ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
تا جایی که میدونم پسرونهست هااا. ولی دختر هم دیدم
۲ ماه پیشdeniz
0یه دونه انیمه بود یونا دختر سپیده دم البته فرقی نداره هر دوش میشه
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
2سلام سلام 🌟🌟 آکوا جان من تازه اومدم تا اینجا خوندم مثل بقیه رمانهات واقعاً عالیه و من که دوسش داشتم 💜💜💜💜
۲ ماه پیشسندی
0میشه لینک چنلتو بدی تو استوری زدم رو لینک نیاورد از روش نوشتم بازم نیاورد اگه میشه بزار و هم بگو کدوم برنامس که اشتباهی نرم برنامه دیگه، رمانم خفنه موفق باشی
۲ ماه پیشطوفان
0یونا کی باشدددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۲ ماه پیشفاطی
0هم ترسناک و هم هیجان انگیز.. 😍
۲ ماه پیشMahdieh
5آخخخ قوی سیاه...حتی با دیدن این اسم دلم میخواد عررر بزنم از خوشحالی
۳ ماه پیشدوستدار کالییی
1فدای شم کالییی
۳ ماه پیشدلارام
3وای کالیستو لینک چنل استوری نبود حتما من رفتم پاک شده بودددد الان من چجوری عضو چنلت شم لطفا کمکم کن کالی 🥲
۳ ماه پیشمهلا
1سلام منم میخوام عضو چنلتون بشم باید چیکار کنم
۳ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
سلام زیبا تو همین اپ قسمت صفحه اصلی لینک چنلو استوری کردم
۳ ماه پیشکویستان
3واقعا زمان هیجانیه من میخوام تا اخرشو بدونم که ببینم قوی سیاه کیه چیکارس
۳ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
بخون لذت ببر
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

mahva
0من که یونا و نعنا رو شیپ کردم شما رو نمیدونم وای درکل خیلی استرسی و خفنهه