پارت چهارده :

- کار من دیگه تموم شد، برم کمک کنم فرشارو بیاریم.
- برو منم الان میام.
ماهان که با قدم های بلند از حسینیه رفت بیرون منم با عجله کیسه زباله رو گره زدم و گذاشتمش گوشه ی دیوار، ولی همین‌که خواستم برم بیرون کمک بقیه با دیدن سایه ای که اندازه اش چند برابر یه پرنده بود ماتم برد.
با وحشت و صورت عرق کرده خیلی واضح سایه ی هیکلی رو تونستم ببینم که پشت پنجره ایستاده. یه هیکل بزرگ که فقط در صور

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ƒαтιмα

    0

    عمه خوبی نداری علی جان

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    مخصوصاً اون چشماش🫣🫣🫣

    ۲ ماه پیش
  • Ravenna

    0

    آدم یاد چراغ قوه می افته 😂

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کجاش؟🤭

    ۲ ماه پیش
  • Ravenna

    0

    چشمای عمه ش دیگه

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    این عمه اگه خودش جن نباشه ولی از صدتا جنم بدتره 🤭

    ۲ ماه پیش
  • Ravenna

    1

    ممکنه اجنه بخاطر اینکه علیرضا به حسینیه کمک میکنه اذیتش کنن یا دلیل دیگه ای داره؟ این عمه ش هم بدجور مشکوکه، یا نویسنده میخواد توجه ما رو به سمت اون معطوف کنه یا واقعاً تصمیم گرفته به حامد خبر بده!

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دلیلش که... یه چیز دیگه ست 😈😈

    ۳ ماه پیش
  • Ravenna

    1

    فکر کنم با عمه ی علیرضا مسابقه گذاشتی اون برادرزاده ش رو می چزونه توئم ما رو زجرکش میکنی 😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    باور کن قصدی ندارم، درد دست و مشغله اجازه نمیده وگرنه روزی ده تا پارت میذاشتم😆😆♥️♥️

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    2

    فکر کنم عمه هه خودش جن باشه🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    قیافه عمه اش از جن ترسناک تره😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    🫣😆🤭

    ۳ ماه پیش
  • زن سیاوش

    1

    حداقل یکم واسه شجاع بودن تلاش می کردی علیرضا.🥲😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!