پارت چهل :

نگهبان چشمی گفت و به سرعت دور شد. در همان حین که در اتاق چهارم باز میشد تا طلوع بدون توقف واردش شود، ابریشم بازوی سجاد را گرفت و او را کشید. با وارد شدن به اتاقی که یخچال های پر سر و صدا درونش جای داده بودند، به دستور طلوع کسی همراهش داخل نیامد. با بسته شدن آن در، سجاد ایستاده در وسط اتاق سه در چهاری که یخچال هایش بدجور سر و صدا می‌کردند جلوی دماغش را گرفت زیرا بوی خاک و هوای مرطوب دماغش را ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    1

    بیا معده من و ببر نابالغ نیست ولی خ ب درد من نمیخوره شاید ب درد شما خورد 😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂😂بهترین کامنت

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    طلوع کنسل شدی براااااام😭

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حالا بخاطر یه قتل ازش رو برنگردون

    ۷ ماه پیش
  • پونه

    0

    😂😂😂😂آره بابا پیش اومده حالا بخاطره تو یک شانس دیگه میدم بهش

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره از دستش در رفت🥲

    ۷ ماه پیش
  • مهسا

    0

    موضوع خیلی دارک شده ولی بنظر من فضاسازی و توضیحات این موضوع اونقدری که باید حس انزجارو برا من بیان نمیکنه البته این نظر شخصیه منه

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله سعی کردم زیاد دقیق نشم روش چون حساب کن وقتی شما میخونی و هم میریزی من نویسنده چقدر بیشتر روم تاثیر می ذاره.

    ۷ ماه پیش
  • مهسا

    0

    نمدونم چرا انگیزمو برا خوندم ادامه داستان از دست دادم

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نمی‌خوای بدونی آخرش چی میشه؟

    ۷ ماه پیش
  • مهسا

    0

    تو داعش هم این کارا قفل بوده😅😅 خییلی دارک شده واقعا دیگه مغزم کشش نداره

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم این صحنه ها واقعا همه پسند نیست

    ۷ ماه پیش
  • هستی

    0

    چه خوب امروز پارت داشتیم🙌 طلوع رو خیلی دوست دارم،قبول دارم کارای بدی می کنه ولی خب دوستش دارم:)) طبیعی نیستم نه؟!!👀

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به قول یه دوستی می دونم نیتش خوبه ولی نمی تونم ثابت کنم

    ۷ ماه پیش
  • سارا

    0

    توف تو قبرت دختر روانیییی😡😡😭 🤬

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    👩‍🦯😔

    ۷ ماه پیش
  • بهار

    0

    دلم واسه سجاد کبابه🥲🥲 علی رضوی نمیاد؟ عکسشو توی شخصیتا دیدم

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    صبر داشته باش.

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️