پارت صد و بیست و هفتم :

باران بدون هیچ سوال و جوابی خودش را روی نیمکت فلزی رها کرد و پارسا مقابلش زانو زد. به چشمان آشفته و نگاه کدرش خیره شد و با نگرانی گفت:
- از اینجا که رفتیم بیرون باید خیلی قوی باشی باران. خیلی قوی تر از همیشه.
نگاه باران همچنان حیران و گنگ بود.
- منم به اندازه ی تو هَنگم اما الان وقت نشستن و غصه خوردن نیست.
چانه اش لرزید و چشمانش نم زد. اما همچنان ساکت و منگ بود.
- باران ما اینهمÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چا خوبه که باران پارسا رو داره ..واقعا کمک حالشه

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    کاش همه ما یه پارسا داشتیم تو زندگی

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    حیف که باران مثل ایرج نیست که خانواده اش براش مهم نباشن..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    باران نسخه ی ارتقا یافته ی ایرجه😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️