اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست و ششم :
خیلی تلاش کرد تا بغضش را پس بزند و میان آنهمه حرفی که روی زبانش سنگینی میکرد تنها به گفتن یک شرح حال ساده اکتفا کند.
کیلومترها دورتر از جزیره ی زیبای هندورابی، فرهاد در انتهایی ترین قسمت ساختمان مهام، در زیر زمین کارگاه، گوشی را به گوشش چسبانده بود تا صدای همایون را واضح تر بشنود. از شنیدن حادثه ی هولناکی که همایون را تا مرز نابودی پیش برده، شوکه و بهت زده بود. همان وقت با صدایی پر از
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
