پارت دوازده :



نیم ساعتی از اذان صبح گذشته بود و هوا کم کم داشت روشن میشد. تو اون سرمای وحشتناک، من و مامان و عمه و ماهان ایستاده بودیم بین همسایه ها و به حیدری نگاه میکردیم که بیش از حد عصبانی و یه ساعت تمام داشت با این ادعا که تو روستایی که اون خدمت می‌کنه نباید همچین اتفاقاتی بیوفته ژست میومد. همه هم خیلی با دقت بهش نگاه میکردن و هی سرشونو در تایید سخنرانیش تکون میدادن، این وسط فقط من ساکت و خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    حالا چرا اومد اینجا،فکر می کنه حیدری حرفشو باور می کنه؟ فکر نکنم 😮

    ۲ ماه پیش
کپی شد!