پیمان به قلم زهرا باقری
پارت دوازده :
نیم ساعتی از اذان صبح گذشته بود و هوا کم کم داشت روشن میشد. تو اون سرمای وحشتناک، من و مامان و عمه و ماهان ایستاده بودیم بین همسایه ها و به حیدری نگاه میکردیم که بیش از حد عصبانی و یه ساعت تمام داشت با این ادعا که تو روستایی که اون خدمت میکنه نباید همچین اتفاقاتی بیوفته ژست میومد. همه هم خیلی با دقت بهش نگاه میکردن و هی سرشونو در تایید سخنرانیش تکون میدادن، این وسط فقط من ساکت و خ
لطفا صبر کنید...

میم
0حالا چرا اومد اینجا،فکر می کنه حیدری حرفشو باور می کنه؟ فکر نکنم 😮