پارت سی و هشتم :

همان لحظه طلوع از حرکت ایستاد و بعد در کمتر از چند ثانیه رضا کلت کمریش را از کیف پشت کمرش بیرون آورد. سجاد آموزش دیده بود، می‌دانست خطری ناگهانی دیده شده پس غیر ارادی برای نجات جان شخص کنارش، دستش را روی سر دختر گذاشت و با یک حرکت او را به همراه خود پایین کشید. صدای شلیک تیر تمام کوچه را در برگرفت و بعد فریاد کسی بلند شد.
- ازت متنفرم! زنیکه‌ی هرزه! تو خانوادم رو...
صدای شلیک تیر دوم به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    دیگ سوسیس نمخورممممممم ای روله

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حالا همه سوسیس ها که اینطوری نیستن

    ۵ ماه پیش
  • یاسر

    0

    ما که میت نداشتیم ولی یاد اون دوستمون افتادم ک گفته بود با از اهدای عضو دادن پشیمون شده میبینم حق داره 😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا😂

    ۶ ماه پیش
  • شکست عشقی از سوسیس

    0

    من هیچچچ من فقط نگاهههه روده ها برن کارخونه سوسیس؟؟؟؟؟ من چجوری الان زندگیمو با سوسیس بگذرونم.😭😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هیچی هربار که سوسیس میخوری یه صلوات هم بفرست و بخور🤦🏻‍♀️

    ۶ ماه پیش
  • شکست عشقی از سوسیس

    0

    نه مرسی به اندازه کافی گناه دارم آدم خواری رو کجای دلم بذارم...😂😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    وقتی ندونی برات پاکه

    ۶ ماه پیش
  • بهاراااا

    0

    نمیشه سجاد اخر دست همرو دستگیر کنه اونا ب چیز خوری بیوفتن با غرور نگاشون کنه؟ دلم خنک شه🤣🤣 اما دمتتتت گرم خیلی رمان خاص و خفنیه🥲💖

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا با این صحنه دل منم خنک میشه

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    سجاد رو شهید نکنننننننن🥲😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قول نمیدممممم

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    رحم کننننن🥲♥️😂 بچه این همه زجر کشید

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    من نه تکذیب می کنم نه تایید

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    فقط امیدوارم آخرش سجاد خنگ بازی درنیاره و عاشق طلوع نشه🤦 ♀️ اگه بشه هم خب طرف این همه خلاف انجام داده و جرمش سنگینه و سازمان به یه پلیس اجازه نمیده با همچین آدمی ازدواج کنه مگه اینکه داستان خیلی تخیلی باشه و از کارش بیاد بیرون

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هیچ کدام، گزینه سومی هم هست؟

    ۶ ماه پیش
  • بهار

    0

    اینکه سجاد یه پلیس خفن و وظیفه شناس باشه و دستشونو رو کنه😁

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اینم رد میشه. دیگه؟

    ۶ ماه پیش
  • سارا

    0

    شت معلوم نیست سجاد رو برای چی آورده اونجا 🥺

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه برای کارای خوبی نیاورده

    ۶ ماه پیش
  • پونه

    1

    چرا باید وقتی ناهار سوسیس خوردم اینو بخونم؟😃

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    این دیگه از شانس شماست

    ۶ ماه پیش
  • شقایق

    0

    من که میدونم طلوع واقعا عاشق سجاده ولی نمیتونم ثابتش کنم😁

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باید یه طوری ثابتش کنی وگرنه سجاد احتمالا اخرش طلوع رو بکشه

    ۶ ماه پیش
  • مهین

    0

    چه اوضاع اسفناکی حالم بهم خورد با اینکه فقط اون اتاق رو تصور کردم و ندیدم ممنون وخسته کاراتون نباشید

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه موافقم حال خودمم بهم خورد موقع نوشتنش

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️