پارت یازده :

- چیه؟ ساکتی، نکنه جدی جدی ترسیدی یه قاتل دنبالت باشه؟
- نه، ولی هنوز نمیفهمم قضیه چیه.
- سخت نگیر انقدرم فکر و خیال نکن، من مطمئنم یکی از بچه های محل خواسته سر به سرت بزاره، همه میدونن این هفته خونه ی غفاری بودی، حتماً خواستن باهات شوخی کنن.
درحال فکر به اون مرد شنل پوش زیر لب گفتم:
- شاید...
- شک نکن، چند روز دیگه خودشون میان اعتراف میکنن، بهت هم میخندن که اونجوری پریدی رو مو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    اینم خله ها،چکار به لامپ داری آخه 😮😮

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    تیربرق نوردی دوست داره 🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    ای بابا اینم که گیر داده به لامپ فقط

    ۳ ماه پیش
کپی شد!