پارت چهارم :
بابا دلشکسته و غمگین از آشپزخانه بیرون رفت؛ ساکت و بیجواب!
کمی روی صندلی نشستم تا هردو در خلوت، حالمان بهتر شود. دقایقی بعد بلند شدم و سمت سالن رفتم. کنار بابا که روی کاناپه لمیده و سیگار میکشید، نشستم. سربهزیر انگشتهای دستم را در هم کردم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

زهرا
0خدا قوت نویسنده عزیز.