پارت صد :

صدای خوش و خندان خاطره
در گوش هایم دلم را لرزاند،
قسم دادم خدا را که مبادا باعث
شوم لحظه ایی حال این آدم ها بد شود.
ساعت دقایقی مانده بود که به پنج برسد
زنگ خانه به صدا در آمد.
حاضر و آماده از خانه بیرون زدم و با
دیدن فریبا که چهره اش حسابی گل انداخته بود
لبخند زدم و نشستم کنارش داخل ماشین
_ سلام عزیزدلم.
_ سلام به روی ماهت کمربندت و ببند که بریم.
چه خبرا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    والا دقیقا نمیدونم چی بگم فکر میکنم این یه ماموریته که رادمهر شروعش کرده و بخاطر همین مخفی کاری کرده و شیدا داره بی انصافی میکنه میدونم بخاطر حاملگیشه ولی.. نمیدونم کم کم دارم رد میدم😐😑

    ۵ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قوی باش نسیم خیلی راه در پیش داریم😃

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    0

    عاقاا مگه تو میذاری ادم قوی باشه؟ باهر بار شکستن رادمهر قلب منم میشکنه😐

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    0

    شیدایی دیگه داری شورشو شیرین میکنیا انقدر شیرین که نشه خورد بابا خب بفهم دیگه گفت ماموریت با زبون بی زبونی بهت گفت ماموریتشه( البت من اینجوری فکر میکنما)

    ۵ روز پیش
  • Souphia

    1

    رمان عالیه دوسش دارم

    ۴ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🫶🏻😍

    ۴ ماه پیش
  • هجران

    0

    سمانه جان بعد از این رمان بازم رمان میذاری؟ من دوست دارم بازم برامون بنویسی🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    توکل به خدا یه رمان تو راهه♥️😘

    ۵ ماه پیش
  • Mina

    2

    اون دستِ رادمهر دور کمر شیدا، برای بقیه یه ژستِ عاشقانه ست، اما برای شیدا انگار طنابِ داره. چقدر این جسم های بدون روح توصیف دقیقی بود

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقااااااا👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    خدا کنه زودتر اون محمود عوضی دستگیر بشه با باندش و خواهر عفریتش،قبل اینکه اتفاقی برای یکی از این خانواده سه نفره بیفته 🙏🏻🤲

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقااااا👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    وای دلم براشون کباب شد آخه رادمهرم سخت می گیره،درسته این یه ماموریته و باید به مریم نزدیک بشه اما یکم به شیدا بیشتر توضیح بده هیچی نمی شه 🥺🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دیگه😔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    چقدر زود به پارت ۱۰۰ رسیدیم😭 دلم نمیخواد رمان تموم بشهههههههههههههه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای جانم دیگه هر رمانی‌یه انتهایی داره دیگه🥲🌻

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    2

    واقعا جیگرم واسه رادمهر خونه، ببین دلم واسه شیدا هم میسوزه ولی حس میکنم رادمهر خیانتی نکرده چون واقعا عاشقه اصلا امکان نداره رفته باشه با اون زنیکه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الهی❤️‍🩹🥺

    ۵ ماه پیش
  • زری

    0

    این همه ای رمانو لفتش ندین تو رو خدا

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    زری جان رمانی که داری میخونی یه رمان ۷۰۰ صفحه ایی هست و نمیشه اول رمان و به ته رمان چسبوند و تو ده پارت سرو تهش و یکی کرد. هر روایت تعلیق و کشش لازم خودش و داره پس این اسمش لفت دادن نیست.

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    2

    تو اعلانات سمانه جان گفتن کل رمان ۱۳۲ پارته. بی انصافیه اگه در برابر این پارتای طولانی بگیم داره لفت میده. نویسنده های دیگه به زور پارت میذارن اما این رمان هر روز داره پارت آپلود میکنه

    ۵ ماه پیش
  • شادی

    2

    گل گفتی والا روند رمان خیلی خوب داره پیش میره من خودم بدم میاد یه رمانی و بخونم که آبکی باشه. رمان باید آدم و متقاعد کنه

    ۵ ماه پیش
  • محمد

    2

    دوستت دارم… رادمهر موحد منِ لعنتی هنوز دوستت دارم… این عشقِ پاک و بی دریغِ شیدا، در مقابلِ تمامِ پیچیدگی هایِ رادمهر، خیلی مظلومانه است ❤️ 🩹

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    کاش یه شیدا داشتم🤦🏻 ♂️

    ۵ ماه پیش
  • محمد

    3

    حالا که نداریم داداش افتاده زیر دست رادمهر 🤞🏻😂

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اخی😂

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    انشالله نصیبت بشه دادشم

    ۵ ماه پیش
  • محمد

    2

    قربونت آبجی ایشالااااااا😁

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    2

    چقدر قشنگ گفتی👏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ❤️‍🩹🙃

    ۵ ماه پیش
  • ستاره

    2

    رادمهر چقدر تلاش می کنه تا شیدا رو وادار کنه که بهش اعتماد کنه و حرفاش رو باور کنه. به ارواح عزیزات گوش بده خب گوش به دیگه زن😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره خیلی🥺

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    وای چیشد آخرین ماموریت شیدا یکم این گوشات رو باز کن و بشنو چی داره میگه احمق

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    شیدا دیگه کاملا کور شده حقم داره مریم واقعا زن فاحشه اییه روش تاثیر گذاشته

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    به نظر منم حق داره منم بودم شاید همینجوری برخورد میکردم زنکیه فلان فلان شده چه حرفایی که به شیدا نزد هی گفت با رادمهر خوابیدم😑

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    خیلی آشغال این زن خدابداد برسه کثافت چند بارم گفت من بودم از دهن ۶تاش میکردم

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    وای از مریم دریده حرف نزن که من زن عقم میگیره ازش

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    3

    زنیکه چپ میره راست میاد میگه با رادمهر خوابیدم بخوابی که بلند نشی دیگه 😡😡😡😡

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    به خدا منم که مردم چندشم میشه ازش اینقدر منفوره ***...اب😑

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    خراب کمشه نکبت

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    موافقم👌🏻😑

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا👌🏻

    ۵ ماه پیش
  • ساراگل

    2

    اون گریه ی رادمهر، گریه ی استیصال و عشقه. انگار داره با از دست دادن شیدا، معنای زندگی ش رو هم از دست می ده🥺

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    دلم کبابه برای رادمهر و حسش

    ۵ ماه پیش
  • ساراگل

    3

    منم همینطور 😭 خیلی عاشقه ولی این زنیکه از قصد اومد که زندگیشون و بهم بزنه به خدا اصلا دستشم به مریم نخورده

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هعی🥺

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی عاشقه🙃❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • هلیا

    3

    وقتی شیدا به چشم های رادمهر نگاه می کنه و میگه آره دوستت دارم… انگار داره تیر خلاص رو به خودش می زنه. غم انگیزترین اعترافِ دنیا😭😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    و این بدترین حس برای یه زنه🙃❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
کپی شد!