جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت صد :
صدای خوش و خندان خاطره
در گوش هایم دلم را لرزاند،
قسم دادم خدا را که مبادا باعث
شوم لحظه ایی حال این آدم ها بد شود.
ساعت دقایقی مانده بود که به پنج برسد
زنگ خانه به صدا در آمد.
حاضر و آماده از خانه بیرون زدم و با
دیدن فریبا که چهره اش حسابی گل انداخته بود
لبخند زدم و نشستم کنارش داخل ماشین
_ سلام عزیزدلم.
_ سلام به روی ماهت کمربندت و ببند که بریم.
چه خبرا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
قوی باش نسیم خیلی راه در پیش داریم😃
۵ روز پیشنسیم
0عاقاا مگه تو میذاری ادم قوی باشه؟ باهر بار شکستن رادمهر قلب منم میشکنه😐
۵ روز پیشنسیم
0شیدایی دیگه داری شورشو شیرین میکنیا انقدر شیرین که نشه خورد بابا خب بفهم دیگه گفت ماموریت با زبون بی زبونی بهت گفت ماموریتشه( البت من اینجوری فکر میکنما)
۵ روز پیشSouphia
1رمان عالیه دوسش دارم
۴ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🫶🏻😍
۴ ماه پیشهجران
0سمانه جان بعد از این رمان بازم رمان میذاری؟ من دوست دارم بازم برامون بنویسی🥺
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
توکل به خدا یه رمان تو راهه♥️😘
۵ ماه پیشMina
2اون دستِ رادمهر دور کمر شیدا، برای بقیه یه ژستِ عاشقانه ست، اما برای شیدا انگار طنابِ داره. چقدر این جسم های بدون روح توصیف دقیقی بود
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقااااااا👌🏻
۵ ماه پیشمیم
1خدا کنه زودتر اون محمود عوضی دستگیر بشه با باندش و خواهر عفریتش،قبل اینکه اتفاقی برای یکی از این خانواده سه نفره بیفته 🙏🏻🤲
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقااااا👌🏻
۵ ماه پیشمیم
1وای دلم براشون کباب شد آخه رادمهرم سخت می گیره،درسته این یه ماموریته و باید به مریم نزدیک بشه اما یکم به شیدا بیشتر توضیح بده هیچی نمی شه 🥺🥺
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دیگه😔
۵ ماه پیشفاطمه
2چقدر زود به پارت ۱۰۰ رسیدیم😭 دلم نمیخواد رمان تموم بشهههههههههههههه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جانم دیگه هر رمانییه انتهایی داره دیگه🥲🌻
۵ ماه پیشستایش
2واقعا جیگرم واسه رادمهر خونه، ببین دلم واسه شیدا هم میسوزه ولی حس میکنم رادمهر خیانتی نکرده چون واقعا عاشقه اصلا امکان نداره رفته باشه با اون زنیکه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
الهی❤️🩹🥺
۵ ماه پیشزری
0این همه ای رمانو لفتش ندین تو رو خدا
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
زری جان رمانی که داری میخونی یه رمان ۷۰۰ صفحه ایی هست و نمیشه اول رمان و به ته رمان چسبوند و تو ده پارت سرو تهش و یکی کرد. هر روایت تعلیق و کشش لازم خودش و داره پس این اسمش لفت دادن نیست.
۵ ماه پیشپروانه
2تو اعلانات سمانه جان گفتن کل رمان ۱۳۲ پارته. بی انصافیه اگه در برابر این پارتای طولانی بگیم داره لفت میده. نویسنده های دیگه به زور پارت میذارن اما این رمان هر روز داره پارت آپلود میکنه
۵ ماه پیششادی
2گل گفتی والا روند رمان خیلی خوب داره پیش میره من خودم بدم میاد یه رمانی و بخونم که آبکی باشه. رمان باید آدم و متقاعد کنه
۵ ماه پیشمحمد
2دوستت دارم… رادمهر موحد منِ لعنتی هنوز دوستت دارم… این عشقِ پاک و بی دریغِ شیدا، در مقابلِ تمامِ پیچیدگی هایِ رادمهر، خیلی مظلومانه است ❤️ 🩹
۵ ماه پیشعلیرضا
2کاش یه شیدا داشتم🤦🏻 ♂️
۵ ماه پیشمحمد
3حالا که نداریم داداش افتاده زیر دست رادمهر 🤞🏻😂
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اخی😂
۵ ماه پیشسرو
2انشالله نصیبت بشه دادشم
۵ ماه پیشمحمد
2قربونت آبجی ایشالااااااا😁
۵ ماه پیشMahi
2چقدر قشنگ گفتی👏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
❤️🩹🙃
۵ ماه پیشستاره
2رادمهر چقدر تلاش می کنه تا شیدا رو وادار کنه که بهش اعتماد کنه و حرفاش رو باور کنه. به ارواح عزیزات گوش بده خب گوش به دیگه زن😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره خیلی🥺
۵ ماه پیشسرو
2وای چیشد آخرین ماموریت شیدا یکم این گوشات رو باز کن و بشنو چی داره میگه احمق
۵ ماه پیشحسام
2شیدا دیگه کاملا کور شده حقم داره مریم واقعا زن فاحشه اییه روش تاثیر گذاشته
۵ ماه پیشسهیلا
2به نظر منم حق داره منم بودم شاید همینجوری برخورد میکردم زنکیه فلان فلان شده چه حرفایی که به شیدا نزد هی گفت با رادمهر خوابیدم😑
۵ ماه پیشسرو
2خیلی آشغال این زن خدابداد برسه کثافت چند بارم گفت من بودم از دهن ۶تاش میکردم
۵ ماه پیشسرو
3وای از مریم دریده حرف نزن که من زن عقم میگیره ازش
۵ ماه پیششقایق
3زنیکه چپ میره راست میاد میگه با رادمهر خوابیدم بخوابی که بلند نشی دیگه 😡😡😡😡
۵ ماه پیشعلیرضا
2به خدا منم که مردم چندشم میشه ازش اینقدر منفوره ***...اب😑
۵ ماه پیشسرو
3خراب کمشه نکبت
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
موافقم👌🏻😑
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا👌🏻
۵ ماه پیشساراگل
2اون گریه ی رادمهر، گریه ی استیصال و عشقه. انگار داره با از دست دادن شیدا، معنای زندگی ش رو هم از دست می ده🥺
۵ ماه پیشسرو
3دلم کبابه برای رادمهر و حسش
۵ ماه پیشساراگل
3منم همینطور 😭 خیلی عاشقه ولی این زنیکه از قصد اومد که زندگیشون و بهم بزنه به خدا اصلا دستشم به مریم نخورده
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هعی🥺
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی خیلی عاشقه🙃❤️🩹
۵ ماه پیشهلیا
3وقتی شیدا به چشم های رادمهر نگاه می کنه و میگه آره دوستت دارم… انگار داره تیر خلاص رو به خودش می زنه. غم انگیزترین اعترافِ دنیا😭😭😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
و این بدترین حس برای یه زنه🙃❤️🩹
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0والا دقیقا نمیدونم چی بگم فکر میکنم این یه ماموریته که رادمهر شروعش کرده و بخاطر همین مخفی کاری کرده و شیدا داره بی انصافی میکنه میدونم بخاطر حاملگیشه ولی.. نمیدونم کم کم دارم رد میدم😐😑