پارت صد و بیست و دوم :

ترانه خودش را روی زانو جلو کشید و بازوهای افسون را فشار داد:تو هیچی نمی دونی! هیچی! من و علی...خیلی وقته...طلاق گرفتیم...فقط ...
سر افسون تیر کشید.باورش نمی شد:چی؟یعنی چی؟
ترانه دوباره زد زیر گریه:الان پنج ساله طلاق گرفتیم،به خاطر تو که ضربه نخوری،با هم موندیم.علی...بابات...یه زندگی دیگه داره...جدا از ما...نذاشتیم بفهمی.نوجوون بودی،تو سن بلوغ بودی.
افسون از جا بلند شد.مثل دیوانه ها شده ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    1

    شوک شدم مهشاد جون چه وحشتناک مگه میشه جدا شد و بعد اینطوری شد؟ بدبختهذاین افسون! خیلییی دلم براش سوخت😰😰😰😰

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بعضی وقتا بعضیا از این کارا زیاد می کنن به خاطر بچه هاشون

    ۵ ماه پیش
  • مینا

    1

    میدونی ولی من دلم برای بابای افسون میسوزه چون به نظرم نه این زنش به دردش خورد نه اون یکی چون اگه خوب بود وضع جسمانیش انقدر خراب نبود یا انقدر سیگلر نمیکشید بازم چه مرد خوبی که با اینکه طلاق گرفته بخاطر دخترش داره با این زندگی کنار میاد

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقا عزیزم اما تو زندگی همیشه دو طرف مقصرن .ممکنه یه طرف بیشتر مقصر باشه اون طرف کمتر...اما پدرش هم با اون تیم‌هایی که ازش توی داستان اومده مقصره...

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️