مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت صد و پانزده :
مادرجون نفس عمیقی کشید و گفت:
-الآن چرا داری آبغوره میگیری؟
بیبی رو برگردوند و سرش رو بالا گرفت. بینیش رو بالا کشید و گفت:
-هیچ وقت، هیچ کس به حرف من گوش نداد، ولی همیشه آخرش همونی شده که من گفته بودم. دلم از این دنیا گرفته، از ایم که هیچ وقت حرفم برش نداشته ناراحتم.
روی زمین خودم رو به سمت بیبی کشیدم، دستم رو روی دستش گذاشتم و با گریه گفتم:
-الهی من بمیرم که اینجوری دل
لطفا صبر کنید...
