عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و پانزده :
داوود زد زیر خنده:بینیم بابا!هستی اگه بهم خیانت می کرد که سرشو می بریدم!
بنیامین گفت:خاک بر سر بی تمدنت کنن! اگه تو خیانت می کردی،اون باید می کشتت؟
داوود سیگارش را روشن کرد:نمی دونم! با هم نساختیم.سر هیچی جدا شدیم.گفت بهم بچه بده من بچه نمی خواستم.از زاق و زوق بچه متنفرم.دست و پاگیره و نمی ذاره پیشرفت کنی.یک بند باید مراقبش باشی و خرجش کنی که یه وقت اوخ نشه! مگه من چه گلی به سر ننه بابام

لطفا صبر کنید...

Sajede
0وای خدا چقدر پرپیچ و خم زندگی دانیال ما....