پارت صد و پانزده :

داوود زد زیر خنده:بینیم بابا!هستی اگه بهم خیانت می کرد که سرشو می بریدم!
بنیامین گفت:خاک بر سر بی تمدنت کنن! اگه تو خیانت می کردی،اون باید می کشتت؟
داوود سیگارش را روشن کرد:نمی دونم! با هم نساختیم.سر هیچی جدا شدیم.گفت بهم بچه بده من بچه نمی خواستم.از زاق و زوق بچه متنفرم.دست و پاگیره و نمی ذاره پیشرفت کنی.یک بند باید مراقبش باشی و خرجش کنی که یه وقت اوخ نشه! مگه من چه گلی به سر ننه بابام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sajede

    0

    وای خدا چقدر پرپیچ و خم زندگی دانیال ما....

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    حالازنگ نزنه افسون یهویی...

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خدا رو چه دیدی...شاید زد!

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️