پارت نود و هشتم :

چشم هایم را آرام باز و بسته کردم تا
انگار حرف هایم ردیف شوند در ذهنم!
نگاهم را دوختم به شمع روشن روی میز و
آهسته گفتم:
_ وقتی برای اولین بار دیدمت
تماما مشکی پوش بودی.
بعدتر ها فهمیدم اونقدری عزادار عشقت بودی
که چهار سال تمام به خاطرش مشکی پوشیدی
چون وقتی آدم عشقش و از دست بده
دیگه جهانشم سیاه میشه چه برسه رخت تو تنش!
دستی که روی میز گذاشته بود را مشت کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ شیدا بد بازی ای خوردی دختر 😔😔 فقط اونجا که لیوانو تو دستش خورد کرد من مردم😑😶😔؛ من فکر میکنم مریم ( از نظر مافیایی) پدرخواندس و محمود و مراد مافیا ساده😐😑

    ۵ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    این صحنه ها رو با گریه نوشتم🥲❤️‍🩹

    ۵ روز پیش
  • نسیم

    0

    واقعانم حق داشتی عزیزم خیلی پردرده😭😭

    ۵ روز پیش
  • ابرا

    4

    غم این پارت زیاد بود ولی ترسم از اینه مریم یه وقت مشکلی برای رادمهر پیش نیاره اینا تازه آرامش داشتن

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هر چیزی از مریم بر میاد

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    4

    بچه ها امروز نیستن حالشون خوبه خبری ازشون داری

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سهیلا و شقایق فعلا نیستن ندیدم کامنت بذارن

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    هرروز من آخرین نفرم اما امروز هیچ کی نیست امیدوارم خوب باشن اگه آمدین یه کامنت بذارین

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره امیدوارم خوب باشن

    ۵ ماه پیش
  • محمد جمالی

    4

    کاش یه راهی برای نجاتش باشه. این حجم از درد و تنهایی واقعاً غیرانسانیه. نویسنده خیلی خوب تونسته این حس درماندگی رو منتقل کنه.

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما قطعا روند داستان اینجوری نمی‌مونه

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    4

    ببین چه داستانی شده که آقایون هم کامنت میذارم تبریک میگم بهت

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا😂

    ۵ ماه پیش
  • Shiva

    4

    هم رادمهر هم شیدا جفتشون اشتباه کردن جفتشون مخفی کردن همه چیو

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • میم

    4

    رادمهر خیلی بد کرد تو بی خبری گذاشتش و متوجه نشد اون زنیکه باهاش قرار می ذاره اما اونم خیلی زیاد به حرفای اون اعتماد کرده و یه در صدم به رادمهر اعتماد نداره که بهش گوش نمی ده،فقط حرف خودشو می زنه،اینکه سیامک نیست 😠🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره دقیقا🥺❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • میم

    3

    عجب پارت وحشتناکی شد چرا شیدا کاملا کر شده نسبت رادمهر،مگه همیشه نمی گفت حقیقت حرفاشو از چشماش فهمیدم،حالا چی شده تو چشماش نگاه می کنه،حقیقت رو نمی بینه،به دروغ هم میگه دوستت ندارم 🥺🤔

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    وجود مریم دیونه اش کرده🥺

    ۵ ماه پیش
  • زری

    3

    تو رو خدا بیشتر پارت بزاریت

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    روزی دو پارت داشتیم زری جانم. یکم درگیر رمان بعدی ام ولی انشالا بازم روزی دوپارت میذارم چون چیزی ام تا انتهای رمان نمونده دیگه

    ۵ ماه پیش
  • طرفدار شیدا

    3

    دلم نمیخواد اتفاقی برای زندگی شون بیفته سمانه جون ترو خدا بگو که چیزی نمیشه😭

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    2

    منم همینطور 😭 اون عشق قشنگ با اومدن این زنیکه چرا اینجوری شد آخه 😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    عشق از بین رفتنی نیست🙃

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اصلا نگران نباش عزیزم زندگی شون قرار نیست همینجوری بمونه

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    4

    اون لحظه که شیدا از خدا می پرسه «چرا من!»، خیلی قابل درکه. انگار یه نفر که تازه داره نفس کشیدن یاد می گیره، نفسش رو می گیرن. خیلی تلخه.

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه🥺❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • هجران

    3

    «بعد تو فقط دست مرگ تن من و لمس میکنه»… من مردم واسه این دیالوگ 😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الهی🥺

    ۵ ماه پیش
  • آهو

    2

    من گریه کردم واقعا با این پارتا😭 شیدا داره زجر میکشه و رادمهرم انگار واقعا خیانتی نمیکنه دلم خونه واسه هر دوشون

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دقیقا🥲

    ۵ ماه پیش
کپی شد!