جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت نود و هشتم :
چشم هایم را آرام باز و بسته کردم تا
انگار حرف هایم ردیف شوند در ذهنم!
نگاهم را دوختم به شمع روشن روی میز و
آهسته گفتم:
_ وقتی برای اولین بار دیدمت
تماما مشکی پوش بودی.
بعدتر ها فهمیدم اونقدری عزادار عشقت بودی
که چهار سال تمام به خاطرش مشکی پوشیدی
چون وقتی آدم عشقش و از دست بده
دیگه جهانشم سیاه میشه چه برسه رخت تو تنش!
دستی که روی میز گذاشته بود را مشت کرد
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
این صحنه ها رو با گریه نوشتم🥲❤️🩹
۵ روز پیشنسیم
0واقعانم حق داشتی عزیزم خیلی پردرده😭😭
۵ روز پیشابرا
4غم این پارت زیاد بود ولی ترسم از اینه مریم یه وقت مشکلی برای رادمهر پیش نیاره اینا تازه آرامش داشتن
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هر چیزی از مریم بر میاد
۵ ماه پیشسرو
4بچه ها امروز نیستن حالشون خوبه خبری ازشون داری
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سهیلا و شقایق فعلا نیستن ندیدم کامنت بذارن
۵ ماه پیشسرو
2هرروز من آخرین نفرم اما امروز هیچ کی نیست امیدوارم خوب باشن اگه آمدین یه کامنت بذارین
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره امیدوارم خوب باشن
۵ ماه پیشمحمد جمالی
4کاش یه راهی برای نجاتش باشه. این حجم از درد و تنهایی واقعاً غیرانسانیه. نویسنده خیلی خوب تونسته این حس درماندگی رو منتقل کنه.
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنونم از شما قطعا روند داستان اینجوری نمیمونه
۵ ماه پیشسرو
4ببین چه داستانی شده که آقایون هم کامنت میذارم تبریک میگم بهت
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا😂
۵ ماه پیشShiva
4هم رادمهر هم شیدا جفتشون اشتباه کردن جفتشون مخفی کردن همه چیو
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی خیلی❤️🩹
۵ ماه پیشمیم
4رادمهر خیلی بد کرد تو بی خبری گذاشتش و متوجه نشد اون زنیکه باهاش قرار می ذاره اما اونم خیلی زیاد به حرفای اون اعتماد کرده و یه در صدم به رادمهر اعتماد نداره که بهش گوش نمی ده،فقط حرف خودشو می زنه،اینکه سیامک نیست 😠🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره دقیقا🥺❤️🩹
۵ ماه پیشمیم
3عجب پارت وحشتناکی شد چرا شیدا کاملا کر شده نسبت رادمهر،مگه همیشه نمی گفت حقیقت حرفاشو از چشماش فهمیدم،حالا چی شده تو چشماش نگاه می کنه،حقیقت رو نمی بینه،به دروغ هم میگه دوستت ندارم 🥺🤔
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
وجود مریم دیونه اش کرده🥺
۵ ماه پیشزری
3تو رو خدا بیشتر پارت بزاریت
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
روزی دو پارت داشتیم زری جانم. یکم درگیر رمان بعدی ام ولی انشالا بازم روزی دوپارت میذارم چون چیزی ام تا انتهای رمان نمونده دیگه
۵ ماه پیشطرفدار شیدا
3دلم نمیخواد اتفاقی برای زندگی شون بیفته سمانه جون ترو خدا بگو که چیزی نمیشه😭
۵ ماه پیشپروانه
2منم همینطور 😭 اون عشق قشنگ با اومدن این زنیکه چرا اینجوری شد آخه 😭😭😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عشق از بین رفتنی نیست🙃
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اصلا نگران نباش عزیزم زندگی شون قرار نیست همینجوری بمونه
۵ ماه پیشپروانه
4اون لحظه که شیدا از خدا می پرسه «چرا من!»، خیلی قابل درکه. انگار یه نفر که تازه داره نفس کشیدن یاد می گیره، نفسش رو می گیرن. خیلی تلخه.
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا همینه🥺❤️🩹
۵ ماه پیشهجران
3«بعد تو فقط دست مرگ تن من و لمس میکنه»… من مردم واسه این دیالوگ 😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
الهی🥺
۵ ماه پیشآهو
2من گریه کردم واقعا با این پارتا😭 شیدا داره زجر میکشه و رادمهرم انگار واقعا خیانتی نمیکنه دلم خونه واسه هر دوشون
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا🥲
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0اخ شیدا بد بازی ای خوردی دختر 😔😔 فقط اونجا که لیوانو تو دستش خورد کرد من مردم😑😶😔؛ من فکر میکنم مریم ( از نظر مافیایی) پدرخواندس و محمود و مراد مافیا ساده😐😑