پارت سوم :

چشم‌هام گرد شد. انگار یه سطل آب یخ روی سرم خالی کردن و یخ زدم!
برگشتم، سایفر با همون حالت جنون‌آمیزش، جلوی در وایستاده بود.
چشم‌هاش مثل زغال داغ می‌سوخت و یه پوزخند پر از نفرت و تمسخر روی لب‌هاش بود.
پشت سرش، چند تا مرد با هیکل‌های درشت و ترسناک و لباس‌های مشکی، مثل دیوهای دو سر وایستاده بودن و راه فرار رو بسته بودن.
آب دهنم رو قورت دادم و با بهت چند قدم عقب رفتم که به پنجره‌ی بزرگ اتاق برخورد کردم و مانع عقب رفتن و فاصله گرفتنم از اون حیوون وحشی شد.
سایفر یه قدم جلو اومد. رگ‌های گردنش برجسته شده بود و نفس‌هاش به شماره افتاده بود.
- همون اول که دیدم تو اتاقمی نباید بیخیالت میشدم، از کی دستور میگیری؟! حامد؟ میکائیل؟!
این دیگه آخرشه، نه؟ قطعاً می‌کُشتم! قلبم مثل یه پرنده‌ی وحشت‌زده تو قفس سینه‌م چنگ می‌زد. هنوز ذهنم نمی‌تونست این کابوس رو باور کنه.
لعنتی! چرا انقدر عجله کردم؟
سایفر دوباره با صدای بلندی عربده زد:
- زر بزن!
ناخودآگاه دست‌هام مشت شد. زل زدم به چشم‌های سایفر، هیچی نگفتم. اصلاً هیچی نداشتم که بگم. انگار زبونم بند اومده بود. نفسم توی سینه‌م گیر کرده بود و یه حس بدی بهم دست داده بود، انگار می‌خواستم بالا بیارم. لعنتی! اصلا چطوری می‌تونم از این مخمصه در برم؟
یهو نگاهش از من برگشت و یه اشاره‌ی خیلی کوتاه و سریع به یکی از اون مردهای گنده که پشت سرش بود، کرد. قبل از اینکه بفهمم چی شده، اون مرد اومد سمتم.
با چشمای گرد نگاهش کردم و قبل از اینکه بتونم حتی یه قدم عقب برم، دستم رو گرفت و با یه حرکت سریع، مچ دستم رو روی اون میز چوبی کشید. انقدر فشارش روی مچم زیاد بود که احساس کردم استخون‌هام دارن خرد میشن و درد توی تمام تنم پیچید.
و بعد یه حس تیز مثل نیش ناگهانی یه مار، روی نوک انگشت اشاره‌ام حس کردم. نفسم توی سینه حبس شد و انگار دنیا دور سرم چرخید.
با بهت به انگشتم نگاه کردم. نوک چاقو با فشار زیادی روی انگشتم بود و انگار پوست و استخونم رو لمس می‌کرد.
یه موج باور نکردنی از ترس، از نوک انگشتم شروع شد و مثل برق توی تمام وجودم دویید.
هنوز گیج بودم. قلبم شروع کرد به کوبیدن؛ انگار می‌خواست از جا کنده بشه. حس می‌کردم خون داره توی رگ‌هام منجمد میشه و اون خونسردی اولیه‌ام داشت آب می‌شد و جاش رو به یه ترس عمیقی می‌داد.
سایفر اومد جلوتر و مقابلم، اون طرف میز وایستاد و یه پوزخند دیگه زد:
- بیا یه بازی کنیم. من ازت سوال می‌کنم و تو جواب میدی. هر سوالی که جواب ندی، یه انگشتت قطع میشه. هوم؟ بازی باحالیه نه؟
جا خوردم و احساس کردم زانوهام سست شد، اما هیچ واکنشی نشون ندادم و فقط چشم‌هام رو دوختم به چشم‌های سایفر.
این دیگه چه جور موجودیه؟!
حتی وقتی اون چاقوی سرد و تیز رو روی انگشتم حس کردم، یا حتی وقتی درد وحشتناکی توی مچ و انگشتم پیچید، یه کلمه هم از دهنم بیرون نیومد. یه برش عمیق روی انگشتم ایجاد کرده بود که دردش تا مغزم رو درگیر کرده بود.
نمی‌خواستم بهش جواب بدم. نمی‌خواستم بهش بفهمونم که ترسیدم. نمی‌خواستم بهش نشون بدم که چقدر این بازی مسخره و وحشتناک، داره من رو می‌شکنه.
چشم‌هام رو ریز کردم، درد توی مچ و انگشتم مثل آتیش بود، اما اون انگیزه‌ی حفظ غرورم قوی‌تر از هر چیز دیگه‌ای بود. یه پوزخند کج رو لبم نشست.
- اَه، اه، اه! چقدر کلیشه‌ای!
صدام اول یه کم لرزید، اما سریع خودم رو جمع و جور کردم و صدام رو بالا بردم تا لرزشش مشخص نشه:
- فکر کردی من از این مسخره‌بازیِ شما دو هزاری‌ها می‌ترسم؟
عصبی خندیدم و با کنایه ادامه دادم:
- سایفر خان، تو که اینقدر شاخی، چرا باید وقت بذاری با یه دختر سر این چرت و پرتا کل کل کنی؟
به حرف‌هایی که قبلا زده بود اشاره کرده بودم.
مچ دستم رو با یه حرکت عصبی تکون دادم، اما اون مرد مچ دستم رو محکم‌تر فشار داد، با حرص پلک‌هام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم درد رو نادیده بگیرم.
چشم‌هام رو باز کردم و مستقیم تو چشم‌هاش زل زدم.
سایفر نیشخند تمسخرآمیزی زد، بعد یه نگاه به مردی که مچ دستم توی دستاش بود کرد که همون نگاه باعث شد مرد نوک چاقو رو به آرومی، فقط یه ذره، روی پوست انگشتم بکشه. چشمام رو با درد بستم، اما باز هم صدام در نیومد.
- یه فرصت دیگه بهت می‌دم. اسم همدستات رو قبل از اینکه مجبور شم انگشتتو جدا کنم بگو.
مرده دستش رو روی شونم‌ گذاشت و روی میز خمم کرد.
لب‌هام رو روی هم فشار دادم. اصلا دلم نمی‌خواست بهش هیچ‌گونه اطلاعاتی بدم، اما قضیه این نبود که بخوام از میکائیل محافظت کنم. فقط نمی‌خواستم جلوی این مرتیکه کم بیارم.
گوشه‌ی لبم رو گاز گرفتم و نیم نگاهی به چاقوی روی انگشتم انداختم و ناخوداگاه نفسم برید.
سایفر خم شد، انقدر بهم نزدیک شد که نفس‌های گرمش رو روی پوستم احساس کردم. با صدای آرومی گفت:
- نمی‌خوای حرف بزنی، نه؟!
دیگه اون چشمای به خون نشسته رو نمی‌دیدم. نگاهش خنثی بود، ذره‌ای احساس رو توی چشماش نمی‌دیدم و این باعث شد ناخوداگاه استرس عجیبی به دلم چنگ بزنه.
سایفر کلافه پوفی کشید:
- داری حوصلم رو سر می‌بری.
همون لحظه که داشت حرفش تموم می‌شد، یهو سرم رو انداختم پایین، مثل کسی که داره از درد انگشتش از حال می‌ره. اون مرد گنده هم که من رو گرفته بود، ناخوداگاه یکم خم شد سمتم تا ببینه چی شده.
همینو می‌خواستم! همین کافی بود.
با تمام قدرتی که تو اون دستِ آزادم بود، آرنجم رو مثل نیزه فرو کردم تو پهلوش. از درد و غیر منتظره بودن حرکتم، فریاد بلندی زد.
همزمان که داشت از درد منقبض می‌شد، دست آزادم مثل برق رفت سمت مچ دستش که چاقو رو نگه داشته بود. با سرعت، چاقو رو رو از دستش قاپیدم.
بدون درنگ، قبل از اینکه کسی بتونه واکنش نشون بده، چاقو رو با تموم قدرتم روی گلوش کشیدم.
صدای دلخراشی تو اتاق پیچید و خونِ گرمی پاشید رو صورتم. چشماش گرد شد و دهنش باز موند و بعد…افتاد رو زمین.
مرد دوم، با چشم‌های وحشت‌زده به صحنه‌ی رو به روش نگاه کرد، بعد از چند ثانیه انگار تازه متوجه اتفاقی که افتاده بود ‌شد.
از جا پرید و اومد سمتم، ولی من آماده بودم.
با یه چرخش سریع، چاقو رو فرو کردم تو شکمش. یه فریاد بلند کشید و با درد عقب عقب رفت.
ناخوداگاه نیشخند تمسخرآمیزی روی لب‌هام نشست. با پشت دستم، یکم از خونی که روی صورتم پاشیده بود رو پاک کردم و نگاهم رو به سایفر دوختم.
چشماش از تعجب و بهت گرد شده بود. آروم و ناباور خندید و بعد چنگی به موهای پرکلاغیش زد.
بعد یهو دستش رو توی سویشرتش فرو برد و کلتش رو روی من نشونه گرفت. جا خوردم و ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم.
لعنتی! همین رو کم داشتم!
نگاهش بین چاقوی خونی تو دستم و چشمام می‌چرخید. با همون خنده ناباور و متجبش گفت:
- بابا تو دیگه کی هستی!
صداش دیگه اون خونسردی یا تمسخر اول رو نداشت، لحنش هیجان زده بود. انگار که صحنه مقابلش براش سرگرم کننده بود و کشته شدن افرادش براش پشیزی هم اهمیت نداشت.
با حالت کلافه‌ای پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. سرم داشت میترکید! سرم رو یکم کج کردم و به حالت نمایشی، دست خونیم که چاقو توش بود رو روی سرم گذاشتم و گفتم:
- جدی جدی فکر کردی من رو گیر انداختی؟
خواست حرفی بزنه، ولی بهش مهلتی ندادم و بدون فکر با چاقوی دستم پریدم جلو. باید کارش رو تموم کنم، زنده موندنش جز دردسر هیچی برای من نداره. همین که قدم اول رو برداشتم، صدای شلیک بلندی توی اتاق پیچید.
یه درد تیز و سوزاننده درست مثل یه آتیش تو بازوم پیچید. ناخوداگاه دستم شل شد و چاقو با یه صدای تق افتاد رو زمین.
- خب داشتی میگفتی؟
کلتش رو به سمت سرم نشونه گرفته بود، ولی با یه حرکت سریع، تفنگ رو کج کرده بود و گلوله به جای مغزم، بازوم رو سوراخ کرده بود. از شدت درد، زانوهام سست شد، ولی خودم رو جمع و جور کردم و با دست دیگم محکم بازوم رو فشار دادم. از درد پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم و نفسم تو سینه‌م حبس شد.
صدای ترسناک و تهدید آمیزش اومد:
- هنوز بازی تموم نشده، خوشگله.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • naz naz

    3

    بازی تموم نشده خوشگلهههههه 🫶🏻🤕😅

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    چرا حس میکنم سایفر می دونه این آینازه

    ۳ ماه پیش
  • آوینا بابایی | نویسنده رمان

    یعنی چی😭😭😂

    ۳ ماه پیش
  • morena

    1

    فک کنم خود سایفر هم رد وین مصرف میکنه

    ۳ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    3

    واییی مگان رمانت شاهکارهههه🛐✨️

    ۴ ماه پیش
  • آیماه

    3

    منم با رمان خون قهار هم نظرم عاشق دخترایی هستم که قوی و بی رحمن لامصب خیلی کراشن

    ۴ ماه پیش
  • رمان خون قهار

    5

    وای خدا من عاشق آینازم یعنی!عاشق کاراکترهای دخترایی هستم که همینقدر خفنن.مگان جون پر قدرت ادامه بده رمان آرکانا یه شاهکاره👌

    ۴ ماه پیش
  • آوینا بابایی | نویسنده رمان

    خوشحالمممم دوستش دارییییییی

    ۴ ماه پیش
  • الوریا

    0

    ممنون از رمان قشنگت فقط یه سوال آیناز قطعا آدم عادی نیست یه مشکل روحی و روانی داره چون آدم عادی به این راحتی نمیتونه آدم بکشه و انقد بی احساس باشه ؟

    ۴ ماه پیش
  • آوینا بابایی | نویسنده رمان

    به روند داستانییی اعتماد کنین...کم کم همه چی فاش میشه:)

    ۴ ماه پیش
  • شمع

    0

    بازی تموم نشده

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    0

    سایفر مردک دیوونه... پرام ریخت با این حرکتش

    ۴ ماه پیش
  • Asra

    0

    وای سایفر مردک انگشت قطع کردن دیگه چیه

    ۴ ماه پیش
  • *.....*

    0

    حاجی شت! گوشتم ریخت! قلبم داشت تو دهنم میزد! به خدا من مردم و زنده شدم این چه کثافتیه آخه؟ چرا داری انگشت قطع میکنی مردک؟:/

    ۴ ماه پیش
  • آوینا بابایی | نویسنده رمان

    مردک روانیه دیگه

    ۴ ماه پیش
  • خیلی خوبه س

    2

    فقط منظور از سویشرت چیه مگه سایفر نباید یک کت و شلوار بر تنش باشه؟!

    ۴ ماه پیش
  • آوینا بابایی | نویسنده رمان

    کت و شلوار بهش میاد؟😔😂

    ۴ ماه پیش
  • Moon

    2

    چقدر دختره تغییر کرده. توی جلد اول برای پدرش و دنیل و سوفیا میخواست توی آرکانا باشه ولی الان میخواد با فروختن رد وین پولدار شه؟ این تغییر شخصیت و منفی شدن خوب نیست

    ۴ ماه پیش
  • آوینا بابایی | نویسنده رمان

    جلد اول مقدمه بوده...زیاد رو کاراکترپردازیا کار نشده بود و قراره جلد دو حرفه‌ای‌تر و کامل‌تر باشه

    ۴ ماه پیش
  • Moon

    2

    ولی در کل رمان قشنگیه وبخش های طنزشم دوست داشتیه

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    چه قشنگ و جذاب😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!