آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هشتاد و دوم :
چکاوک رسید. این را صدای کشیده شدن پاهایش رو زمین خاکی منتهی به خانهی عزیز میگفت و آرمین، از همین صدا و نوع راه رفتن او، میزان بی-حوصلگی و حجم دلتنگیاش را احساس میکرد. ضربان قلبش تندتر شده بود و انگار که در حال ارتکاب به جرمی باشد، نگران بود.
کف عرق کردهی هر دو دستش را چندین بار پشت شلوارش کشید و به محض باز شدن در کوتاه چوبی، از پشت درخت بید بیرون رفت و چکاوکش را محکم به سینه چسباÙ
لطفا صبر کنید...

شادان
0اخی واقعا کاش همه از این مادربزرگای پایه و خوب داشتن..