پارت صد و هشتاد و دوم :

چکاوک رسید. این را صدای کشیده شدن پاهایش رو زمین خاکی منتهی به خانه‌ی عزیز می‌گفت و آرمین، از همین صدا و نوع راه رفتن او، میزان بی-حوصلگی و حجم دلتنگی‌اش را احساس می‌کرد. ضربان قلبش تندتر شده بود و انگار که در حال ارتکاب به جرمی باشد، نگران بود.
کف عرق کرده‌ی هر دو دستش را چندین بار پشت شلوارش کشید و به محض باز شدن در کوتاه چوبی، از پشت درخت بید بیرون رفت و چکاوکش را محکم به سینه چسباÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    اخی واقعا کاش همه از این مادربزرگای پایه و خوب داشتن..

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️