آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و هشتاد و یک :
پنجمین روز بود که شیرین خاتون، دلگیر از کلافگی از سر دلتنگی آرمین، رخت و لباس جمع کرد تا راهی خانهی خودش شود. سودابه اصرار به ماندنش داشت و عزیز زیر بار نمیرفت. بهانهی خالی ماندن خانه و تشنگی گلهایش را داشت.
در نهایت، وقتی سودابه دست از اصرار برداشت، عزیز ساک کوچک لباس-هایش را به طرف آرمین گرفت و گفت:
_ قربون دستت ننه، منو برسون سر خیابون یه تاکسی چیزی بگیرم برم سر زندگیم.
لطفا صبر کنید...
