آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و چهل :
آرمین ایستاد و نگاه منتظرش را به او دوخت. سپهر با حرص دست داخل جیبش برد و پاکت سیگارش را بیرون کشید. یک نخ سمت آرمین گرفت و خودش هم برایش روشنش کرد. آرمین بیرحمانه پک عمیقی به آن زد و چشمهایش از شدت سوزشی که به جان ریههایش افتاد، بسته شد.
سپهر زیر لب غر زد:
_ مرض داره انگار!
بعد هم سمت خانه راه افتاد و بلندتر از قبل گفت:
_ خودآزاریت تموم شد بیا بالا یه چایی بخور!
چند قدم به

لطفا صبر کنید...

مرجان
0مرسی مهتاب عزیز؛ رمان قشنگی نوشتی؛موضوع جدید و....قلمت هم عالی_بااینکه خیلی غم اگنیزه اما از اول دلم خواست تاآخرشو بخونم😍ممنون بابتِ پارتهای سرِوقت و طولانی__ موفق باشی عزیزم🖋