پارت صد و چهل :

آرمین ایستاد و نگاه منتظرش را به او دوخت. سپهر با حرص دست داخل جیبش برد و پاکت سیگارش را بیرون کشید. یک نخ سمت آرمین گرفت و خودش هم برایش روشنش کرد. آرمین بی‌رحمانه پک عمیقی به آن زد و چشم‌هایش از شدت سوزشی که به جان ریه‌هایش افتاد، بسته شد.
سپهر زیر لب غر زد:
_ مرض داره انگار!
بعد هم سمت خانه راه افتاد و بلندتر از قبل گفت:
_ خودآزاریت تموم شد بیا بالا یه چایی بخور!
چند قدم به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرجان

    0

    مرسی مهتاب عزیز؛ رمان قشنگی نوشتی؛موضوع جدید و....قلمت هم عالی_بااینکه خیلی غم اگنیزه اما از اول دلم خواست تاآخرشو بخونم😍ممنون بابتِ پارتهای سرِوقت و طولانی__ موفق باشی عزیزم🖋

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما عزیز دلم🥰🦋 خوشحالم قصه رو دوست دارین💜

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️