آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت صد و یک :
هرچه به خانه نزدیکتر میشدند، اضطراب مواجهه با سودابه بیشتر و بیشتر تمام وجودش را به لرزه در میآورد. کمکم لرزش خفیفی، دستهایش را درگیر کرده و نفسش تنگ شده بود. چکاوک مثل همیشه همراهش بود. لرزش نامحسوس بدنش را احساس کرد و دستش را فشرد. نگاه کوتاهی به صورت چکاوک انداخت و لبخند نیم بندی تحویلش داد که پر از دلهره و اضطراب بود. چکاوک کلید را از میان انگشتان لرزان او بیرون کشید و در را ب
لطفا صبر کنید...
