آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد :
اگر حرف-هایش دروغ بود، با چیزهای جدیدی که فهمیده بود، بار گناهان سپهر خیلی سنگینتر از قبل میشد. دیگر راه برگشتی نبود. تمام سلولهای بدنش به التماس افتاده بودند برای تبرئه شدن او. تمام آن التماس را در نگاهش ریخت و به او خیره شد. سپهر که از نگاه او انگار جان تازهای گرفته بود، بار دیگر از جا بلند شد و مقابلش ایستاد.
_ به جون خودت قسم من نمیخواستم اینجوری بشه. شماها یه تیکه از قلب من
لطفا صبر کنید...
