تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و سی :
تا وقتی خودش نمیدید مطمئن نمیشد، حس بدی داشت و تا او را نمیدید خیالش راحت نمیشد. پایدار چند قدم عقب رفت و سعی کرد با قد بلندی از بالای در داخل را ببیند؛ اما نتوانست. حق داشت اگر او حتی نگاهم به صورتش نکند؛ اما کاش فقط یک کلمه میگفت که نمیخواهد ببینش و خیالش را راحت میکرد. پایدار پشت در ایستاد، گویی تلاشاش بیفایده بود، گوشیاش را بیرون آورد و روبه ناصری گفت:
- برو ماشین و ر
لطفا صبر کنید...
