پارت صد و سی :

تا وقتی خودش نمی‌دید مطمئن نمی‌شد، حس بدی داشت و تا او را نمی‌دید خیالش راحت نمی‌شد. پایدار چند قدم عقب رفت و سعی کرد با قد بلندی از بالای در داخل را ببیند؛ اما نتوانست. حق داشت اگر او حتی نگاهم به صورتش نکند؛ اما کاش فقط یک کلمه می‌گفت که نمی‌خواهد ببینش و خیالش را راحت می‌کرد. پایدار پشت در ایستاد، گویی تلاش‌اش بی‌فایده بود، گوشی‌اش را بیرون آورد و روبه ناصری گفت:
- برو ماشین و ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!