تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و سی و یک :
بیتوجه به ناسزایی که مرد جوان به او گفت، سعی کرد ذهنش را باری دیگر جمع کند. هنوز هیچ خبری قطعی نبود، اصلاً شاید همه چیز نقش و فیلم بود، شاید پگاه یک جای دیگر بود، مثلا سر مزار سحر یا خانهی مادرش با خانهی دوستش... چیزی در وجودش نهیب زد که اگر واقعی بود چه؟ اگر پگاه واقعاً دست یک آدم روانی از قماش پدرش افتاده بود چه میکرد؟ او همینطور هم چند ساعتی دیر کرده بود، وای به حال چند ساعت آی
لطفا صبر کنید...
