تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و بیست و هشتم :
اتاقی بود با چند تخت دو طبقه و میز بزرگی وسطش و به شدت شلوغ بود. نگار در را بست و به آن تکیه زد، ساعدش را رها کرد و با یادآوری سوال دیشب او، گفت:
- تو حواست هست داری چیکار میکنی؟! از اون ور میگی میخوام با دروغ کنارش بمونم بعد باز یک ماجرای دیگه رو شروع میکنی؟ میدونی اگه نوید جمعش نمیکرد چی میشد؟ جنازهاش رو دستمون میموند!
دوست داشت به ندای قلبش گوش دهد، دوست داشت فریاد عقل بی
لطفا صبر کنید...
