پارت صد و بیست و هشتم :

اتاقی بود با چند تخت دو طبقه و میز بزرگی وسطش و به شدت شلوغ بود. نگار در را بست و به آن‌ تکیه زد، ساعدش را رها کرد و با یادآوری سوال دیشب او، گفت:
- تو حواست هست داری چیکار‌ میکنی؟! از اون ور میگی میخوام با دروغ کنارش بمونم بعد باز یک ماجرای دیگه رو شروع میکنی؟ میدونی اگه نوید جمعش نمی‌کرد چی می‌شد؟ جنازه‌اش رو دستمون می‌موند!
دوست داشت به ندای قلبش گوش دهد، دوست داشت فریاد عقل بی‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!