تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و بیست و سوم :
هیچ وقت در زندگی اش نتوانسته بود، آن حسی که عارف درونش دست و پا می زد را درک کند. هرچند منکر علاقه اش به هدیه نمی شد؛ ولی او رها کردن و ترک کردن را از چهل سال پیش یاد گرفته بود.
-و حاضرم هر کاری بکنم واسه به دست آوردنش! حتی اگه بگی آدم بکش!
-آدم کشتن عرضه میخواد که نداری، عشق و عاشقی عرضه میخواد که بازم نداری...
عارف تکیه از مبل گرفته شد. حق نداشت دست از پا خطا کند؛ چون چاره ای نداشت. فر
لطفا صبر کنید...
