پارت صد و بیست و چهارم :

نوشابه را جلویش گرفت و پگاه بدون تردید دستش را جلو برد و آن را گرفت. یک نفس چند جرعه سر کشید،‌ میلش به غذا نمی‌کشید؛ اما واقعا به یک چیز شیرین نیاز داشت.
- ده سال پیش وقتی خبر فوت خاله رسید و رفتم بیمارستان دیدمش... ساکت بود، از اون چیزی که حتی تو ذهن بگنجه هم ساکت‌تر! نزدیکش شدیم خواستیم مرحم دردش بشیم؛ اما اون ما رو پس زد. مامانم و پس زد... چهره‌اش وقتی داشتن مادرش و خاک می‌کردن به آدما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!