تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و بیست و چهارم :
نوشابه را جلویش گرفت و پگاه بدون تردید دستش را جلو برد و آن را گرفت. یک نفس چند جرعه سر کشید، میلش به غذا نمیکشید؛ اما واقعا به یک چیز شیرین نیاز داشت.
- ده سال پیش وقتی خبر فوت خاله رسید و رفتم بیمارستان دیدمش... ساکت بود، از اون چیزی که حتی تو ذهن بگنجه هم ساکتتر! نزدیکش شدیم خواستیم مرحم دردش بشیم؛ اما اون ما رو پس زد. مامانم و پس زد... چهرهاش وقتی داشتن مادرش و خاک میکردن به آدما
لطفا صبر کنید...
