پارت نود و سوم :

کاغذ به دست نشستم در ردیف خانم هایی
که همگی با شکم های برآمده
خودشان را تند تند باد میزدند.
اکثر تنها بودند به جز دو سه نفرشان
که همراه با همسر دست در دست
هم لبخند بر چهره داشتند.
نگاهم خیره به دخترکی کوچک بود
که مدام بهانه گیری میکرد و مادر پا به ماهش
نفس کم آورده بود از امر و نهی کردنش!
صدای خانم منشی اما از جا بلندم کرد
_ خانم فرهنگ بفرمایید دکتر رفیع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت خاطره در رمان جایی میان آغوشت خاطره
تصویر شخصیت رامین در رمان جایی میان آغوشت رامین
تصویر شخصیت رادمهر در رمان جایی میان آغوشت رادمهر
تصویر شخصیت سیما در رمان جایی میان آغوشت سیما
تصویر شخصیت دایی ستار در رمان جایی میان آغوشت دایی ستار
تصویر شخصیت هادی در رمان جایی میان آغوشت هادی
تصویر شخصیت سیامک در رمان جایی میان آغوشت سیامک
تصویر شخصیت شیدا در رمان جایی میان آغوشت شیدا
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اخ مریم اخ مریم چه بدموقع سروکلت پیدا شد حالا شیدا عذاب وجدان میگیره و به رادمهر برا بابا شدنش نمیگه شیدا منطقیه و حتی اگه سختترین راه باشه راه منطقی رو انتخاب میکنه ولی امیدوارم به رادمهر برا بچه بگه😥😥

    ۵ روز پیش
  • ابرا

    3

    اعصابم خورده ولی فکر می کنم رادمهر بیشتر ترسش از این هست که اگه شیدا بفهمه بزاره *** اینکه شیدا و تر کنه اون عاشق تر از این حرفاست که بخواد با مریم بمونه نه این امکان ندارد فقط من می گم این شیدا دوباره ول می کنه حقش رو

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    پارتهای عجیبی پیش رو داریم🙃

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    3

    من به هادی مشکوکم نمی دونم چرا حس می کنم یه ربطی داره به این قضیه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هر چیزی ممکنه❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • مینو

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هعی🥲❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • آیدا

    2

    ای وای استرسی شدم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بقیه بچه ها دیگه کارشون از استرس گذشته😂

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    بیچاره شیدا،رادمهر اصلا حق نداره بره سمت این خانم نامحترم ،نکنه رفته چند بار براش آبغوره گرفته دروغاشو باور کرده باشه و بخواد ببخشدش 😡🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    هر چیزی ممکنه🙃

    ۵ ماه پیش
  • میم

    1

    وای خدا،عجب شانسی داره شیدا،این لعنتی تمام این پنج سال چه غلطی می کرده،حالا که فهمیده رادمهر ازدواج کرده برگشته 😡

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بازی سرنوشته دیگه 🙃

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    5

    زهر مار برم دنبال کار نیم تمامم حالا کارت تمام شد خیالت راحت شد چرا اینم مثل سایه احمق شد یکدفعه 👿👿

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    اگه نمیرفت هم بلاخره اتفاق می افتاد🥲

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    2

    من این حال و تو زندگیم داشتم😔 خودم رفتم و فهمیدم چه بلایی داره به سرم میاد واسه همین خوب حال شیدا رو درک میکنم

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    منم این حس و تجربه کردم بخاطر همین الان بی اعصابم

    ۵ ماه پیش
  • ستایش

    3

    عزیزممممم بمیرم برای قلبمون😭

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    الهی عزیزم😔

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    شقایق سهیلا کجایین بیاین نجاتم بدین دارم منفجر میشم

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    رفتن سیزده به در😂

    ۵ ماه پیش
  • سهیلا

    3

    سیزده به درم کجا بود دارم خون گریه میکنم🚶🏻 ♀️

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای وای🥲

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    3

    من اینجاممممممممم حالمم بدههههههههههه میخوام این زنیکه رو نصف کنمممممممم باورم نمیشههههههههه😭

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    دلم میخاد به شش روش سامورایی .... وای اصلا نمیدونم چکار کنم

    ۵ ماه پیش
  • شقایق

    2

    وای سرو برو استوری و ببین انگار رادمهر داره با شیدا حرف میزنههههههههههه عررررررررر😭

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    دیدم استوری را الان فقط منتظر یکی برخلاف من حرف بزنه تا تیکه تیکش کنم

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    بفرمایید رادمهر خان بلاخره گند زد اگه گند نمیزد الان این زنیکه به این راحتی حرف نمیزد قطعا رفته یه دورم باهاش بوده😑

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    باید همون موقع این دختر را میدادم به تو گول ظاهر رادمهر رو خوردم

    ۵ ماه پیش
  • علیرضا

    2

    بفرما دیدی چقدررررررررر بهت گفتم😑

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    ببخشیدو اشتباه کردم رو برای همین موقع گذاشتن دیگه

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥲❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    3

    قلبم درد گرفت دختر🙃 ببین با اینکه مردم اما حال شیدا رو درک میکنم فقط نمیتونم به این فکر کنم که رادمهر بخواد بره سمت این زن

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    گوه خورده بره سمتش خودم از ناکجا آبادش آویزونش میکنم بقول بابای خدابیامرزم پاپیونش میکنم

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    امیدوارم نره که اگه بره آبروی هر چی عاشقه برده

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    2

    بازم میگم گوه میخوره بره من الان اصلا اعصاب ندارم

    ۵ ماه پیش
  • حسام

    2

    موافقم باهات👍🏻

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دیگه این پارت هامون خیلی عجیب میشن

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    3

    دارم واقعا گریه میکنم واقعی واقعی دارم خون گریه میکنم واسه شیدا 🥲

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ای خدا🥲❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
  • سرو

    3

    الان اینقدر عصبیم که قابلیت کشتن دوتاشون رو دارم😡😡

    ۵ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    حق داری❤️‍🩹

    ۵ ماه پیش
کپی شد!