جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت نود و چهارم :
با دستان لرزان آرام شناسنامه را باز کردم،
نام: مریم، نام فامیلی: جابری.
ورق زدم صفحات را، اسم همسر: رادمهر موحد...
دستم را گرفتم بر یقه ام تا
حس خفگی دست از گردنم بردارد.
_ متاسفم اما تو زنی بودی که قرار بود بیاد
تا رادمهر مریمش و فراموش کنه.
رادمهری که زمین و زمان هم اگه عوض بشن
هیچکس نمیتونه مریم و از تو قلبش پاک کنه...
متاسفم اما رادمهر تو رو آورد تو زندگیش
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
3اگه راست میگه چرا این چند ماه هیچ غلطی نکرده،رادمهرم باید الان سرد رفتار می کرد نه عاشقتر نشون بده تا این زندگیو ادامه بده 🤔🙏🏻
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
این بازی افتاده بین این سه نفر حالا باید ببینیم کی این وسط بازنده ست و کی برنده!
۵ ماه پیشمیم
3هیچکدوم از حرفاش قابل باور نیست،طبیعیه حرفایی زد برای یه عاشق ناامید ناامیدتر کننده باشه، فقط یه چیز مشکوکه چرا این چند ماه رادمهر چیزی نگفته 😠
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همین سکوت رادمهر شیدا رو داغون کرده🙃❤️🩹
۵ ماه پیشابرا
3بچه ها من از جنگ وسر صداش خیلی دورم اصلا این طرف ما هنوز خبری از جنگ نیست ولی اینقدر نگران بقیه هستم روزانه کامنت هارو مرتب می خونم انشالله که سالم باشید
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزدلم ایشالا اصلا خبری نباشه خیلی وحشتناکه شرایط سمت ما
۵ ماه پیشابرا
2اشتباه کرد شیدا باید می گفت به رادمهر کاش حداقل رادمهر حرف بزنه اینجوری شیدا می فهمه که رادمهر زیرآبی نمیره
۵ ماه پیششقایق
3سرو و سهیلا کجایید ببینید بدبخت شدیممممممممممم😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
منم خبر ندارم ازشون🥺 امیدوارم اگه حالشون خوبه کامنت بذارن
۵ ماه پیشسرو
2خدا به منو بچه هام رحم کرد ویبره چه عرض کنم زلزله بود وحشتناک
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
الان خوبید؟ اینجام خیلی خیلی اوضاع بد بود🥺
۵ ماه پیشسرو
2آره شکر خوبیم ولی قلبم از حلقم زد بیرون
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دیگه آدمای سابق نمیشیم ما با این اتفاقات 😔
۵ ماه پیشپگاه
4وااا چرا بهش نگه چی شده،چه حماقتیه؟؟؟خوب باید بگه، چرا که اگه رادمهر میخواست ولش کنه که مریم از سره ناچاری خودش دست بکار نمیشد؟باید بگه تا رادمهرم مریم رو بهتر بشناسه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
وجود مریم باعث شده حس کنه همه چی و از دست داده و یه جورایی باخته
۵ ماه پیشحنا
3منم بودم نمیگفتم اگه رادمهر واقعا رفته باشه سمت این زنیکه، منم بودم هیچی نمیگفتم چون دیگه طرف لیاقت نداره
۵ ماه پیشعلیرضا
3فقط این و بگم که دلم خونه واست شیداااااااا
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خودم هم 🙃❤️🩹
۵ ماه پیششقایق
3بگید که دروغه🙃 سمانه جون من واقعا دوست دارم دروغ باشه من نمیتونم باور کنمممممممممم🙃🙃🙃
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دروغ نیست 🙃
۵ ماه پیشپروانه
3بچه ها دلم گرفته سر جدتون بیاید حرف بزنیم ببینیم رمان قراره به کجا برسه میترسم از سمانه بپرسم😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دختر مگه من ترس دارم😄
۵ ماه پیشطرفدار شیدا
4مرسییییییییییییی بابت پارت هدیه سمانه جونم😍
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت عزیزم
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
0حیف اسم مریم که برا توئه بی احساس گذاشتن؛ این چه حرفایی بود که به بچم زدی😠😠 مهره سوخته چیه دیگه😒😒 جمع کن خودتو بابا کجای کاری که رادمهر تورو دیگه دوست نداره و فراموشت کرده شیطونه میگه بزنم شَتَکت کنم😐😑